اخبار عمومی

 

 

 

106168
تاریخ انتشار: 1395/11/14 00:16
حکایت طنز به قلم محمد شریفی/
ظریفی حکایت نمود از باب کنجکاوی یک روز بعد از فروکش شدن طوفان زنگ زدم به سازمان آب و پرسیدم که چرا اب قطع شده بود:وی جواب داد چون برق قطع بود و ایضا از مخابرات استان پرسیدم چرا شبکه موبایل در آن حادثه تلخ مختل شد؟رئیس گفت: چون برق قطع بود-رییس برق هم علت قطعی برق را ناشی از طوفان اعلام نمود و تاکید فرمود که تقصیر بر می گردد به سازمان هواشناسی که همیشه چپکی پیش بینی می کند

پایگاه اطلاع رسانی عصرجهان/محمد شریفی
مقدمه :
حکایت مدیریت بحران در استان خوزستان درست مثل افسانه فولکوریک سنگ و گردو است همه از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند و تقصیر را به گردن دیگری می اندازند و در آخر یک مقصر خیالی خلق می کنند.
مثلا گرد و غبار می آید برق می رود و به تبع آن آب هم قطع میشود اینترنت هلاک میشودـ شبکه موبایل به دیار باقی می رودـنانوایی ها  پخت نمی کنند و مدیران بحران در دستگاه ابوعطاء ساز بحران را به بهترین شکل ممکن کوک می کنند آنهم در شرایطی که  والی در لهستان است و مردم در ظلمات خاک با لبان خشکیده  در تاریکی مطلق .... سماق میمکند.


حکایت یکم:
فولکوریک سنگ و گردو
لولیان شیرین سخن؛ چنین روایت نمودند؛که در روزگار باستان؛ پیرزنی بود که گله ای بز داشت و چوپانی  که از گله اش  نگهداری می کرد، در همسایگی پیرزن  سنگ و گردو و موش در  کنار  هم با خوشی و خوبی زندگی می کردند‌. اما در یکی از روزها؛ بین سنگ و گردو اختلاف بروز می کند و سنگ ناقلا سر گردو را می شکند. . مادر گردو  به خانه سنگ می رود و شاکی می شود  که چرا سر پسرم را شکندی؟
سنگ آهی کشید و  گفت: چرا علف جلوی پای من سبزشده، منم عصبانی شدم  و دق و دلم را روی سر گردو خالی کردم؛ مادر گردو به خانه علف خانم  می رود  و شاکی می شود که چرا جلوی پای سنگ سبز شدی؟ علف هم با آه و نال  می گوید: چون بزغاله ها شاخ و برگ ما را می خورند. گردو خانم به در خانه بزغاله ها می رود و از بزغاله ها می پرسد که چرا شاخ و برگهای علف را می خورید؟ بزغاله ها می گویند: به خاطر اینکه چوپان شیری برای ما باقی نمی گذارد،و  مجبورم  از علف ها تغذیه کنیم .
مادر گردو به خانه چوپان می رود و از چوپان سؤال می کند که چرا شیر بزها را می دوشی تا بزغاله ها مجبور شوند علف ها را بخورند؟ چوپان می گوید: چون پیرزن صاحب گله به من غذای کافی نمی دهد و  من هم  مجبورم از شیر بزها استفاده کنم و به همین دلیل بزغاله ها گرسنه می مانند و علف ها را می خورند.
مادر گردو به خانه پیرزن صاحب گله می رود و شرح ماجرا می کند
پیرزن هم می گوید: این را از موش بد جنس بپرسید که غذای من را می دزدد من هم  مجبور شدم از سهمیه چوپان کم کنم. بالاخره گردو خانوم پیش  موش می رود و از او می پرسد که چرا غذای  پیرزن را ناخونک میزنی؟ موش با یک قیافه ی  حق به جانب گفت: مگر خوراک  یک موش چقدر  است  که باید  بدهکار گرفتاریهای همه ی عالم و آدم باشد ـ بابا من اینکاره نیستم !!!


حکایت دوم
بعد از آن ظلمات بزرگ طوفان خاک و قطع شدن آب و برق و تلفن و .....ظریفی حکایت نمود از باب کنجکاوی یک روز بعد از فروکش شدن  طوفان زنگ زدم به سازمان آب و  پرسیدم که چرا اب قطع شده بود  
وی جواب داد چون برق قطع بود و ایضا از مخابرات استان پرسیدم چرا شبکه موبایل در آن حادثه  تلخ مختل شد؟
رییس گفت: چون برق قطع بود .
رییس برق هم علت قطعی   برق را ناشی از  طوفان اعلام نمود و تاکید فرمود که  تقصیر بر می گردد به سازمان هواشناسی که همیشه چپکی پیش بینی می کند و هواشناسی هم گفت: تقصیر آل سعود است زیرا طوفان از عربستان وزیدن گرفت ـ آقا اصلا به ما چه مربوطه برید از منابع طبیعی بپرسید
خلاصه منابع طبیعی توپ را انداخت به الاسکا و پدیده هارپ و امواج های رادیوئی روی یونسفر و خشک شدن تالاب شادگان و مشکل کم ابی القصه رسید به جاهای باریک و باریک تر تا رسید به زنگنه وزیر نفت و خانم ابتکار و مقتدایی والی سابق و گلگشت والی فعلی به  لهستان منتهی شد اما قصه ما به سر نرسید و حکایت همچنان باقیست.
حکایت سوم:
مجری صدا و سیمای مرکز خوزستان  هم  طی برنامه ای چالشی از مدیر بحران  سوال می کند؛چرا دیشب نگفتین که شنبه  همه جا تعطیله ؟؟؟
چرا مدارس را تعطیل نکردین؟؟؟
اونا هم گفتن چون ما نمیدونستیم برق و آب قطع میشه و هواشناسی هم گفته بود هوا امروز خوبه
نتیجه گیری :!!!!!! هیچ

برچسب ها:
حکایت طنز ؛ محمد شریفی ؛

بیشتر بخوانید :


کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*