اخبار عمومی

 

 

 

149597
تاریخ انتشار: 1396/06/08 00:29
گزارش متنی-تصویری/
حاج "حسین معظمی نژاد" پس از 3ماه حضور در جبهه درعملیات والفجرمقدماتی به تاریخ 21 بهمن ماه 1361 شرکت نمودند و در همین عملیات بر اثر تیر به کمرش قطع نخاع ود ادامه به اسارت دشمن بعثی درآمد و به مدت 28 ماه را زندان های رژیم صدام را تجربه نمود تا اینکه به تاریخ.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی عصرجهان، جمعی از رزمندگان قدیمی گردان امام حسین (ع)  رامهرمز ساکن اهواز دوشنبه شب به تاریخ 6 شهریورماه 1396 همزمان با شب شهادت امام محمدباقر(ع) به دیدار حاج "حسین معظمی نژاد" آزاده و جانباز قطع نخاع رفتند


عبدالکریم اکبری یکی از رزمندگان قدیمی گردان امام حسین (ع) به خبرنگار عصرجهان گفت: حاج "حسین معظمی نژاد"  به تاریخ 1346 درشهرستان شوشتر دیده به جهان گشودند و 15 ساله بودند که راهی جبهه های جنگ شدند اما به خاطرسن کم و جثه نحیف سه بار مسئولین وقت بسیج از اعزام وی جلوگیری نمودند تا اینکه 3 خردادماه 1361 موفق شدند جواز حضور در جنگ را دریافت کنند
اکبری ادامه دادند: حاج "حسین معظمی نژاد"  پس از 3ماه حضور در جبهه درعملیات والفجرمقدماتی به تاریخ 21 بهمن ماه 1361 شرکت نمودند و در همین عملیات بر اثر تیر به کمرش قطع نخاع ود ادامه به اسارت دشمن بعثی درآمد و به مدت 28 ماه را زندان های رژیم صدام را تجربه نمود تا اینکه به تاریخ 8 خردادماه 1364 که جمهوری اسلامی مجروحین عراقی را یکجانبه آزاد کرد با فشار مسئولین کشورمان و سازمان صلیب سرخ جهانی ایشان و تعداد ازمجروحین آزاد و از طریق کشور ترکیه به میهن اسلامی بازمیگردند.حاج "حسین معظمی نژاد"  در طول 28 ماه اسارت  هیچگاه در نامه ها وعکس های که  می فرستادند نگذاشتند خانواده متوجه مجروحیتش شوند.


اکبری افزود: این دیدار که با تلاوت آیاتی از کلام الله مجیدو قرائت زیارت عاشورا آغاز گردید با خاطره گوئی توسط حاج "حسین معظمی نژاد" آزاده و جانباز قطع نخاع ادامه یافت
حاج حسین خاطره ای از پزشک  کشورمان تعریف کرد که قبل ایشان  به اسارت درآمده بودند.
ایشان گفت: این پزشک مهربان و دوست داشتنی در ارودگاه با وجود امکانات بسیارکم و محدود بچه های مجروح را مداوا می کرد.
حاج "حسین معظمی نژاد" ادامه دادند: دکتر مهربان قصه ما پالتوئی درآن هوا گرم می پوشید و هرگاه ازش می پرسیدم که چرا تو این هوای گرم این پالتو را می پوشید می گفت بعدا خواهید فهمید. روزی دکتر نزد من آمد و گفت میتوانی جیب های پالتورا تا آنجایی که مشخص نباشه بزرگ کنی گفتم چرا که نمیشه ولی برای چه؟ دکتر گفت: بعد خواهم گفت
خلاصه با تکه پارچه های که تهیه کرده بودیم جیب های پالتو دکتر را بزرگ کردم .درمانگاه کوچکی در اردوگاه وجود داشت که وقتی خبرنگاران یا صلیب سرخ می آمد درب آن راعراقی ها بازمی کردنند که وانمود کنندما به اسرا خدمات میدهیم از آنجا که دکتر به زبان انگلیسی تسلط داشت و اجازه داشت و ارد درمانگاه شود داروهای که دشمن در اختیارمجروحین نمی گذاشت درون جیب های پالتو می گذاشت و به بیرون از درمانگاه انتقال می داد. و از این طریق  مجروحین را مداوا می کرد. وقتیکه نیروهای صلیب سرخ رفتند و درب درمانگاه بسته  شد دکتر نزد من آمد و داروها را نشان داد و گفت این حکایت پوشیدن پالتو در هوای گرم ارودگاه و جیب های بلند که شما زحمتشو کشیدید.


بیشتر بخوانید :


کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*