اخبار عمومی

 

 

 

 

 

302652
تاریخ انتشار: 1400/01/31 02:17
یادداشت|محمد شریفی
عمه شاه باجی درخواست داشت که برای تایید صلاحیت خانقلی همه زور و تلاشم را بخرج بدهم، گفتم، دالو تو خانقلی را از کجا می شناسی ؟

پایگاه خبری عصرجهان؛محمد شریفی-اوایل دهه ی هفتاد فیلمان هوای اقتصاد کرد و شدیم دانشجوی خالو صفر خان پیش بین ، خرد و کلان خواندم. دربدر افتادم دنبال دست نامرئی مرحوم آدام اسمیت،کم کم راه افتادم ، در بحر کم عمق مرکانتلیست ها یک شیرجه زدم ، با زیر آبی رفتن سر از نئوکلاسیک ها درآوردم ،یواشکی  دستم را روی شانه های مرحوم جان مینارد کینز گذاشتم،سر کلاس ها حضور پرشور و جانانه داشتم....تا اینکه رسیدم به الگوهای اقتصادی کشور خودمان، یک مقدار روی نظام بانکداری و شیوه های تولید و توزیع و ... غور کردم.یک نیمچه تطابقی آنها را با نظام های اقتصادی چند کشور صنعتی و جهان سومی مطابقت دادم، خدایی هر چه گشتم و گشتم دوتا وجه اشتراک دندان گیر پیدا نکردم، خیلی زود حساب دستم امد که ول معطلم و اقتصاد دانی من ، نه برای خودم و نه برای مردم هیچ  توفیری ندارد و خواندن و نخواندنش علی السویه است، داستان کوتاهی تحت عنوان: نمره صفر اقتصاد، در چندین صفحه نوشتم،یادداشتی با لعاب خداحافظی و دست کشیدن از ادامه تحصیل در دانشکده اقتصاد را به آن پیوست کردم و تقدیم حضرات اساتید نمودم، رفتم و پشت سرم را نگاه نکردم.اگر اقتصاد خوانی من هیچ خیری نداشت، اما یک فایده اساسی داشت، آنهم افتخار همسایگی با عمه شاه باجی بود.من شهرستانی بودم ، دل و دماغ زندگی در خوابگاه دانشجویی را نداشتم، قبلا این تجربه را با اعمال شاقه پاس کرده بودم و حاجت به این نبود که دوباره از سوراخ اولی گزیده بشم،به تناسب حقوق و پست انداز مختصری که داشتم ،گشتی به بنگاههای معاملات املاک زدم تا خانه و آلونکی در حد بضاعت اجاره کنم، قضا ربانی و بخت یاری کرد ، در یکی از خیابان های حصیر آباد یک ویلای نیم پلاکی  نقلی صد متری اجاره کردم، اونجا یک عالمه فامیل و دوست آشنا داشتم و از صمیمیت و خوش قلبی و صداقت و بی آلایشی مردم اونجا خیلی خاطره داشتم ، مالک منزل موصوف، پیرمردی بود به اسم مهرعلی که با همسرش شاه باجی در نیمه پلاک منفک شده از منزل من زندگی می کردند، خالو مهرعلی دخترهایش را به خانه ی بخت و پسرهایش را هم داماد کرده بود، تنها چیزی که برایش باقی مانده بود ، یک باب منزل بود که با کشیدن یک تیغه دیوار، آن را مثل یمن شمالی و یمن جنوبی آن را دو پلاک کرده بود، پیرمرد هیچ پس انداز و بیمه ای نداشت و تمام عمرش به عنوان سفیدکار و امورات بنایی رزق و روزی و مخارج اهل عیال را در می آورد که به علت کهولت سن و دیسک کمر از حیض انتفاع خارج شده بود، کرایه ماهانه ای که من بهش پرداخت می کردم تنها منبع درآمدش بود، بعدها که صمیمی تر شدیم ، هر وقت پول نیاز داشت بخشی از کرایه را زودتر از موعود بهش پرداخت می کردم، عمه شاه باجی پیره زن متین و رنج دیده ای بود، از دوران جوانی و کوچ ایل و ییلاق و قشلاق برایم تعریف می کرد، من بیشتر مواقع مطالبش را ضبط و یا نت برداری می کردم .. گذشت تا اینکه محکوم به زندگی متاهلی شدم و خانه ی نقلی خالو مهرعلی و عمه شاه باجی را تحویل دادم ، گاهی سراغشان را می گرفتم..... همزمان با بررسی صلاحیت داوطلبان شورای شهر اهواز، یک روز تلفنم زنگ خورد، شماره ناشناسی بود، با بی حوصلگی گفتم الو... صدای عمه شاه باجی بود..خدای من ، چقدر خوشحال شدم، چند سالی بود که از آنها بی خبر بودم...
بعد از چاق سلامتی و حال و احوال و جویا شدن از حال خالو مهرعلی ، رسیدیم روی اصل مطلب.، عمه شاه باجی درخواست داشت که برای تایید صلاحیت خانقلی همه زور و تلاشم را بخرج بدهم، گفتم، دالو تو خانقلی را از کجا می شناسی ؟ گفت :ولا  نمی شناسمش ، اما فامیلشون قول داد که اگه خانقلی رأی بیاره، هم اهواز را آباد می کنه و هم نوه من را استخدام میکنه، اما میگن تایید نمیشه، گفتن تو میتونی کمکش کنی . ..تور خدا بخاطر نوه ام که بیکاره کمکش کن ..
 زبانم خشک شده بود، هاج و واج مانده بودم که به پیرزن چه بگویم؟ ، نه سر پیاز بودم نه ته پیاز ؟و نه شأن من اجازه میداد که وارد این بازی ها بشم، نه هم می توانستم به پیره زن چشم دروغ بگویم ،اما خانقلی را خوب می شناختم و یقین داشتم که به اندازه سر یک سوزن نه مروت دارد و نه درد مردم را...اما عمه شاه باجی روی حرفش اصرار داشت، نمی خواستم دلش بشکند ،به همین خاطر گفتم چشم... چشم گفتنی که خودم را معذب کرد و تا الان سوز و گداز آن مثل بختک به جانم افتاد...

برچسب ها:
محمد شریفی ؛

بیشتر بخوانید :


کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*