در این شهر نشانی از تَقدم اراذل بر افاضل ندیدم و خبری از گردنکشی، فریب، خودخواهی، احتکار، انتخابات، اختلاس، ربا و .......نشنیدم با خود اندیشه کردم که شاید مدینه فاضله ای که بشر در پی دست یابی به ان هست همین جا زیر این تکه سنگ باشد
عصرجهان؛ حبیب جهان آرا-مورچگان
اندیشه کردن در چرخه حیات از ویژگیهای فرزندان آدم است تفاوتی هم ندارد زن باشد یا مرد بلکه در باره هر پدیده ای که نازک اندیشی شود به رازهای بسیار شگفت انگیزی خواهید رسید که نشان از حیاتی سرشار از هدفمندی خواهد داشت.
اما همین انسانهای جانور که به زیور عقل آراسته هستند بیشتر انها در این رابطه کنجکاو نیستند و زندگی انها به مشی حیوانی سپری میشود و همواره مشغول خوردن و پرسه زدن و خوابیدن و بهدر دادن انرژیهای خود هستند و تکرار این چرخه بدون هدف بار بیهوده و سنگینی بر پهنه هستی هست و این رسته از جانوران به نوعی سرگرمند،چنانچه گویا در اطراف انها و در زمانه انها هرگز اتفاقی رخ نمی دهد و حتی بعضی از انهایی که به امور در اطراف خود کنجکاوند شمار انها اندک و شاید هم کمتر به رازهای بیشمار هستی توجه داشته و به آنها پی می برند و چه بسا که اگر فرزندان آدم به کنه شگفتیهای آفرینش پی ببرند ادامه زندگی بر انها دشوار شود
به همین مناسبت به شرح یکی از سفرهای خود در برخورد با لشکری از مورچگان می پردازم و ان را به رشته تحریر در می آورم تا شاید عبرتی برای فرزندان بشر گردد و ان ازین قرار است:
---------------
روزی به تنهایی راه بیابان را در پیش گرفتم، رفتم و رفتم تا به دامنه تپه ای رسیدم و در انجا ناگهان لشکری از مورچگان را دیدم
که ملخی را چل چل (تکه تکه ) کرده بودند و هر عضوی از ان ملخ را گروهی از انها با خود می بردند انها این عملیات را چه با شکوه و با تلاش به انجام می رساندند آن مورچگان را جاده ای بود که دقیقا به جاده های همیشگی ما انسانها شباهت فراوانی داشت
از راههای پیاده رو تا سواره رو تا جاده های امروزی و اقعا که طولانی و پیچ در پیچ بود. مسیر تردد انها بسیار شلوغ بوده و بعضی از انها در حال رفتن و بعضی در حال برگشتن بودند ان ازدحام مورچگان از نظمی شگفت انگیز برخوردار بود چنانچه گویا هرکس در پی ماموریت خویش بود انها در راه رسیدن و انجام ماموریت خویش تلاش بی اندازه می کردند
جماعت مورچگان از نظر شکلی تا حدی با هم متفاوت بودند یعنی بعضی از آنها کوچک و بعضی دیگر بزرگ بودند و چنان به نظر می رسید که هر کسی بهر کاری متولد شده بود
این سعی و تلاش و نظم و جنب جوش فراوان من را به شگفتی واداشته بود تا اینکه کنجکاو شوم که جماعت مورچگان در پی چه هستند و اعضای جدا شده بدن ان ملخ را که روی هم رفته از جثه بسیاری از انها بزرگتر بود را به کجا می برند وبرای چه با حرص فراوان آن تکه های ملخ را به سمت بالا یعنی تپه می کشاندند ، واقعا که شگفت انگیز بود و هر کدام از انها به نوعی درگیر بود یکی کاهی و دیگری دانه ای را با خود می برد
من مسیر رفتن مورچگان را تعقیب کردم تا به بالای تپه رسیدم که از محل شکار انها تا بالای تپه، فاصله ای به طول حدودا پنجاه متر بود و انجا به سنگی تقریبا پهن رسیدم که وزن ان به سی کیلو گرم می رسید و موریان از دریچه ای به زیر آن سنگ وارد می شدند و محل ان سنگ به گونه ای بود که به نسبت ان محیط در برابر باران و آفتاب و وزش باد در شرایط بسیار مناسبی قرار داشت
به نحوی که از باران و شرایطهای نامساعد در امان بود گویا که با دانش لازم ان را برای زیستگاه خود برگزیده بودند
من مردد ماندم که ان سنگ را از جای خود بردارم تا ببینم زیر ان چه خبر است یا چنان نکنم زیرا که آشیانه انها را خراب میکردم . بالاخره آن سنگ را به آرامی و با احتیاط به سختی ازجایش برداشتم
ای خدای بزرگ ! انچه را دیدم به یک شهر شباهت زیادی داشت از جهت نظم و خیابان کشی و کوچه های متفاوت ، گویا شهری بود با تمام ساختارهای لازم که در بعضی نقطه های ان تخم مورچه ها و در جایی دیگر انبارهای ذخیره و در سمتی دیگر پناهگاه و حتی به نظر میرسید در جاهایی دیگر کارگاههای اموزشی برپا بود .
واقعا که به مانند اجتماعی از فرزندان بشر بودند که هر کس و یا هر گروهی در پی انجام کاری خاص بودند
انگار شهری از ادمها بود که زندگی در ان جریان داشت
اما با این تفاوت که در میان جماعت این شهر هر فرد و یا گروهی در *جایگاه* خود بودند اری هرکدام براساس توانایی و مهارت خویش به کاری مشغول بود چنانچه کاری بیهوده انجام نمی داد یا اینکه هیچ کدام به ناحق در مرتبه دیگری قرار نگرفته بود
در این شهر نشانی از تَقدم اراذل بر افاضل ندیدم
در این شهر خبری از قلدری و گردنکشی نبود و در این شهر از پنهان کاری و فریب دادن دیگران خبری نبود
در این شهر هرکس به وظیفه خود کاملا آشنا بود
در این شهر بی بندباری و آشوب و همچنین هرج و مرج نبود و کسی به حقوق دیگری تجاوز نمی کرد
در این شهر کسی هوای خودخواهی و خود برتر بینی در سر نداشت
در این شهر هر کدام به حق خویش قانع بود
در میان جماعت این شهر کسی درصدد زیرآب زدن دیگری نبود و در این شهر زیر یک سنگ کوچک کسی در پی اندوختن و ذخیره کردن انحصاری نبود و حتی کسی در پی احتکار و گرانفروشی نبود
در جاده بسیار شلوغ و در خیابان های شهر خبری از چراع قرمز و یا تصادفات و جراحات و مرگ نبود
اصلا در این شهر خبری از انتخابات هم نبود در این شهر نه اختلاسی و نه ربا و حتی نیازی به وام گرفتن نبود
دنیای متمدنی بود که در اوج و شکوفایی و عدالت بود
اصلا در این شهر منبر و عبادتگاه نبود
تمام خیابانهای ان را گشتم خبری از دادگاه و زندان هم نبود
هرچند به شرایط آنها دقت میکردم چنان نشاطی بر انها حاکم بود که نشانی از افسردگی و حتی خستگی در آنها دیده نمی شد
جالب اینجا بود که در میان جماعت این شهر نشانه ای از اعتیاد و معتاد هم نبود
اما جانوران ملقب به اشرف مخلوقات دقیقا در نقطه مقابل رسم ها و سنتهای جاری در این شهر هر انچه از نابسامانیها و تباهی ها و خونریزیها و زیاده خواهیها و وووو هست را در شهر خود دارند
سپس با خود اندیشه کردم که شاید مدینه فاضله ای که بشر در پی دست یابی به ان هست همین جا زیر این تکه سنگ باشد
جهان آرا - حبیب
۹۶/۴/۲۰