بعضی از آدم ها گوششان بدهکار هیچ حرفی نیست و هیچ هشدار و آلارمی آنها را متوجه نمی کند و همچنان خر خود را می رانند، حالا قوچعلی و مش خیرالله و صدتا برزگر و شوفر بیایند بوق و چراغ ، آلارم و سوت بلبلی بزنند غارتی ساز خودش را می زند.
عصرجهان؛محمد شریفی
*حکایت یکم:*
سال ۱۳۵۵،جناب حاج غارتی تمام گاو و گوسفندهاش را یکجا به چوبدار فروخت و یکدستگاه پیکاب شورلیت (وانت بار) خرید و یاور هفتکلی را به عنوان راننده به استخدام درآورد، حاج غارتی که اهل حساب و کتاب بود، در مقام مالک خودرو ، دو نقش را ایفا می کرد، شاگردی ماشین را شخصا تقبل کرد و مثل علم یزید روی رکاب پیکاب پیوسته و همیشه در حال اهتزاز بود. دیگر آنکه حاجی دخل و خرج و سایر امورات مربوطه به پیکاب را شخصا مدیریت می کرد و در وقت کسادی کار با مربیگری یاور تمرین رانندگی می کرد.به مرور ایام حاجی تا حدودی بعضی از چم و خم های رانندگی را فرا گرفته بود، اما یاور که از او دل پری داشت ، فوت و فن های آخر کوزه گری را برای روز مبادا باقی گذاشت، تا اینکه غارتی در خیال خام خودش به این باور رسید، که چندین پله از یاور جلوتر افتاده است.
خلاصه عذر یاور را خواست و خودش پشت پیکاب نشست، یکراست به صحرای قلعه تل رفت،تا گندم بار بزند. بعد از کلی عقب جلو رفتن ،کنار خرمن مش خیرالله ترمز کرد، مش خیرالله که افسار خر تو دستش بود ، افسار خر را به سپر عقب پیکاپ محکم بست. بعدش حاجی را داخل کپر برد، برایش یک استکان چای ریخت ،بعد از کلی چانه زدن روی مبلغ کرایه به توافق رسیدند و قرار شد گونی های گندم و جو و کاه را طی ۴ مرحله از خرمن به انبار که حدود ۱۵ کیلومتر فاصله داشت حمل کند، در فاصله ای که برزگران گونی های گندم را بار زدند، غارتی هم با طناب، گونی ها را محکم به ماشین چهار خفت کرد و یکراست پشت فرمان نشست و یادش رفت که افسار خر مش خیرالله را از رکاب عقب ماشین باز بکند، تا خیرالله و دیگران به خود آمدند که افسار را باز بکنند، غارتی ماشین را روشن کرد و با تخت گاز داد به دمش... خر بیچاره هم که به ماشین بکسل شده بود عقب ماشین تاخت می کرد، هرچه خیرالله و برزگران سوت بلبلی و داد و هوار زدند و می گفتند : غارتی خر...!! غارتی هم از پنجره ماشین سرش را بیرون می کشید و می گفت : فلان شده ها خر خودتان هستید!! و هفت جدت آبادتان ...حالا که بیاید غارتی را ملتفت کند ...
قوچعلی که با جیپ در حال عبور بود و متوجه خر زبان بسته شده بود، تا آخر تخت گاز میره تا به غارتی میرسه و شروع میکنه به بوق زدن ، افاقه نمیکنه ، داد میزنه میگه خر...[ یعنی خر پشت ماشینت آویزان است...] غارتی هم جواب میده ، فلان شده خر خودتی و جد آبادت، مرتیکه ی قرمساق خودت خری..بعدش تا آخر روی پدال گاز فشار میده و...
جیپ قوچعلی داغ میکنه و مجبور میشه توقف کنه و غارتی هم همچنان تا آخر گاز میده و آن زبان بسته هم دیگه نفس های آخرش را کشیده بود و تن بی جانش عقب ماشین روی جاده کشیده می شد، سایر راننده ها که در دو طرف جاده متوجه خر زبان بسته شده بودند ، هر کدام به وسعی که داشتند، تلاش کردند خر بیچاره را نجات بدهند،اما غارتی به هیچکدام از چراغ زدن ها ، بوق زدن ها ، سوت زدن ها ، و داد و هوارها وقعی نمی گذاشت، و گاهی کله اش را از پشت پنجره ماشین بیرون می آورد، و با صدای بلند برای رانندها هوار می کشید که خودتان و جد آبادتان خرهستید....
خلاصه ،غارتی بعد از عبور از هفت آبادی بلاخره به سر مقصد مقصود(انبار خیرالله) رسید که گونی های گندم را خالی کند ، که یکباره متوجه می شود که نصف لاشه ی خر مرده ای با افسار زنجیری به سپر ماشینش حمایل است، او تازه متوجه شد که آنهمه آلارم و هشدار و بوق و داد و هوار و سوت بلبلی برای این بود که خر زبان بسته ی مش خیرالله به این حال و روز نیفتد...
*حکایت آخر:*
چندی پیش در محفلی تعدادی از یاران جمع شدند و گفتند: میرزا، دستمان به دامنت ، فلان مدیر که قبلا با شما رفیق بود، دمار از روزگارمان درآورد، گفتم : رفاقت من با ایشان مربوط به عهد عتیق و پیش سوار شدن ایشان بر خر مراد بوده است، به قول ظریفی ایشان، فعلا که خر جهالت را بر ماشین لجاحت بسته است و به هیچ هشدار و آلارمی التفات ندارد.
*نتیجه گیری:*
بعضی از آدم ها گوششان بدهکار هیچ حرفی نیست و هیچ هشدار و آلارمی آنها را متوجه نمی کند و همچنان خر خود را می رانند، حالا قوچعلی و مش خیرالله و صدتا برزگر و شوفر بیایند بوق و چراغ ، آلارم و سوت بلبلی بزنند غارتی ساز خودش را می زند.
خدا کند این قبیل آدم ها به هیچ جایی نرسند...