اخبار عمومی
اعلام وصول 2
 
309737
تاریخ انتشار: 1402/09/26 23:14
نستالوژی|محمد شریفی
گاهی که به ابوالعباس می روم برای چند لحظه هم که شد توقف می کنم زیر سایه ی کُنار غلامحسین می نشینم و به گذشته های دور می روم و به روان این مرد دوستدار طبیعت درود می فرستم

پایگاه خبری عصرجهان؛ دلنوشته ای به قلم محمد شریفی-یک  قواره پارچه سفید،که آراسته بود، به نقش نگارهایی ریز از گل بوته های سبز و ارغوان،ره آورد سفر پدر بود، پارچه ای که شکوه پَرَندِ شوشتری را به رخ می کشانید، نرم بود چون پرنیان، پدر می گفت:این پارچه ی ناب را از قوطی عطار موجود در گنجینه ی بزازخانه حاج عزیز صفار‌ بیرون کشیدم و اگر غلامحسین با ذوق هنرش بُرُش جانانه بزند، پیراهن عیدت با فضای باز سیاسی دولت جمشید آموزگار که مصادف می شود با تقارن ماه و خورشید در واپسین روزهای اسفند ۱۳۵۶ در بهترین ساعات سعد، دست در دستان پدر در خیاط خانه غلامحسین میرزا، بعد از کلی حال و احوال، پارچه را روی میز گذاشتم، پدر گفت: اوس غلامحسین ، انتظار بر این است که قبل از آغازسال ۵۷ از این رنگین کمان (اشاره به پارچه)با ترکیب های تازه ای از ذوق هنر با خامک به روی جیب سینه و تراز آستین و سرشانه، پیراهنی بدوزید برای این دُردانه پسر که با هر نگاه فریاد تحسین خلقی را بشورانید۔ غلامحسین که جوانی بود،تازه و تر و سرشار از ذوق و هنر، متر را برداشت و مطابق هندسه تالس و فیثاغورث و حساب جبر عمر خیام، مختصات من را در ذهن خلاقش طراحی و اندازه ها را با دقت زایدالوصفی در دفتر سفارشات به ثبت رسانید.

اونموقع ها(سال ۱۳۵۶) کارگاههای تولیدی دوخت صنعتی پیراهن و شلوار توسعه و رونق چندانی پیدا نکرده بودند، شلوار و پیراهن های آماده در بازار زیاد چنگی به دل نمی زدند،به همین خاطر بازار خیاطان خیلی گرم بود، خیاط ها چون حجم سفارش مشتریانشان خصوصا در ماههای منتهی به آخر سال زیاد بود و از طرفی طراحی و بُرِش و دوخت، دقت و وسواس خاص خودش را می طلبید، سطح بالای مراجعه کنندگان و غُرولند آندسته از مشتریان که در تاریخ مقرر دوخت لباسشان به تاخیر می افتاد، قوز بالا قوزی بود که روان آنها را آزرده می کرد،به همین جهت در صنف خیاطان بدقولی و بد عُنقی و کم حوصلگی در تمام دنیا امری معمول و مرسوم بود، استاد غلامحسین جوان بود و پرانرژی و سرشار از انگیزه،یک چرخ سینگر ژاپنی داشت که روی یک میز شکیل و بسیار زیبا تعبیه شده بود، یک تسمه چرمی محکم از دسته چرخ به یک پولی بلبرینگی متصل بود که با پدال پایی انرژی مکانیکی ایجاد می کرد و با به گردش درآمدن محورها عملیات دوخت انجام می شد،اونموقع ها نه آبادی ما برق داشت و نه هنوز موتور و دینام های برقی به چرخ های خیاطی متصل و فراگیر شده بودند، اتو کردن لباس ها با اتوهای ذغالی انجام می شد که اینهم دردسرها و زحمات خاص خودش را داشت،با توجه به شرح بالا می خواهم خدمتتان عرض نمایم در آن شرایط زمانی داشتن دوست خیاط یک امتیاز ویژه به حساب می آمد،که غلامحسین ،به قول حافظ:" از نکهت خُلق خوشش" درخت دوستی می کاشت ،غلامحسین چندتا امتیاز ویژه و خاص دیگر هم داشت،اول از همه ذوق و طبع شاعری داشت،صنعت عروض و قواعد شعر و شاعری را جایی آموزش ندیده بود، سروده هایش عموما بدیهه و با گویش محلی و بختیاری بودند،صدایش گرم و دلنشین بود،گاهی دست زیر گوش می گذاشت و با آواز "یادِ یار " کوههای بادرنگان، چِلا و شِناز با جنگل های انبوه بلوط و قهقهه ی کبگ خوشخوان منگشت را چنان بهم ارتباط می داد که حال ما را دگرگون می کرد۔ بعضی از اشعار غلامحسین آمیخته به طنز و قابل فهم و بدور از پیچیدگی های صناعات عروضی بودند، در عوض قافیه و ردیف را خوب رعایت می کرد و چون دارای وزن و موسیقی بودند عموما به دل می نشستتد،به نظر من غلامحسین می توانست یک فایز دشتستانی و شاید هم یک بابا طاهر عریان دیگربشود، اما ناملایمات و سختی های روزگار، عدم آموزش، دنبال نان حلال گشتن و با عرق جبین نان بر روی سفره بردن،دست به دست هم دادند که آنهمه ذوق و شوق به فرجام دلخواه و مورد انتظار بروز و ظهور نکنند، اما با پدیدار شدن اینترنت و توسعه فضای مجازی ، فتح بابی شد که دوباره شوق جوانی و ذوق شاعری در آقا غلامحسین گل بکند، چند کلیپ زیبا با صدای گرم و دلنشین غلامحسین در شبکه های اجتماعی دست به دست شد،در این ویدئوها استاد غلامحسین با خوانش اشعار دلنشینش با گویش بختیاری، با دستمایه های طنز، شیرین اما با نزاکت و ظرافت با رعایت قافیه و ردیف درد و رنج های جامعه را بازگو می کند و اشک ها و لبخندها را بهم پیوند می زند، ۴۶ سال از دوخت ان پیراهن می گذرد، صدها پیراهن دیگر را پاره کردم ، اما آن پیراهن چیز دیگری بود، گاهی کلیپ های غلامحسین را گوش می دهم و در فضای باز سیاسی جمشید آموزگار در اسفند ۱۳۵۶ خودم را رها می کنم، از اینها که بگذریم، غلامحسین هیچوقت با کوزه شکسته آب نخورد، لباس هایش همیشه تمیز و مرتب و اتو زده بودند، تبسم همیشه بر لبانش نقش داشت، قولش هم قول بود،وقتی دو بیتی  هایش را در ذهن هجا می کرد، پیراهن من را با ترکیب های تازه ای از جنس عشق و هنر دوخته بود۔ از باغملک که به طرف جاده ابوالعباس حرکت کنید بعد از طی ۲ کیلومتر در اولین گردنه که به روستای شنگ و ابراهیمی مُشرف است، یک درخت تناور و تنومند کُنارهست که به آن کُنار غلامحسین می گویند، که آنهم برای خود حکایتی شیرین دارد،که در ادامه به آن خواهم پرداخت۔ سوم راهنمایی را در ابوالعباس بسلامتی و بدون تجدیدی به پایان رسانیدم و دوبار هم از دست دربار شاهنشاهی به انضمام تقدیرنامه از امیراسدالله علم وزیر دربار جایزه گرفتم،چند بار از جانب عزیز قلی همکلاسیم که یک حزب الهی دو آتشه بود، مورد سرکوفت قرار گرفتم که جزو عوامل طاغوت هستم و از دست شاه کتاب" عظمت بازیافته "را با امضای زنده دریافت کردم، خدا رحم کرد و کیفرخواست آتشین خالو عزیز قلی باد هوا شد، سال ۱۳۵۹ در پایه اول متوسطه در دبیرستان طالقانی باغملک ثبت نام کردم، ما حدود ۴۰ تا ۵۰ نفر دانش آموز بودیم که از ابوالعباس و روستاهای اطراف با طی ۹ کیلومتر مسافت، گاهی سواره و گاهی پیاده با هزار کوفت و زهرمار خودمان را قبل از ساعت ۷ صبح به باغملک می رساندیم، استاد بیت الله بابادی(مدیر دبیرستان) همیشه هوای ماوهمه را داشت و تاخیرهای تکراری ما را زیرسبیلی با نهایت تساهل و تسامح مورد چشم پوشی قرار می داد، در آن سالهای نخستین انقلاب ،دبیرستان طالقانی باغملک مثل سایر مدارس کشور، دست کمی از دانشگاه های معتبر دنیا نداشت،دانش آموزان باسواد زیادی راتربیت کردوتحویل جامعه داد، در بین دانش آموزان و دبیران تمام نحله های فکری و احزاب سیاسی چپ و راست تا حزب الهی های دو آتشه پایگاه داشتتد،بازار کتاب و کتابخوانی و نشریات سیاسی بسیار داغ بود،از فلسفه هِگل گرفته تا چهار اصل دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی و اقتصاد به زبان ساده، خاطرات خانه اموات ، فولاد چگونه آبدیده می شود،تا نشریه امت دکتر حبیب الله پیمان و روزنامه انقلاب اسلامی به سردبیری ابوالحسن بنی صدر و هفته نامه میزان به سردبیری مهندس مهدی بازرگان ، بخش خاکستری در میان دانش آموزان وجود نداشت و اصولا دانش اموز بدون موضع سیاسی نداشتیم ، جز یک نفر که روزه سکوت پیشه کرده بود و با خودش هم قهر بود،دبیران ۴۰ درصد وقت کلاس را به آموزش و ۶۰ درصد مابقی زنگ کلاس را به تریبون آزاد و بحث سیاسی اختصاص می دادند، همان ۴۰ درصد تدریس در حد کفایت بود و خوب هم یاد می گرفتیم، اصلا ما دانش اموز تنبل نداشتیم ، علیرغم همه ی سخت گیری ها در برگزاری امتحانات ، خیلی به ندرت اتفاق می افتاد که دانش آموزی نمره زیر ۱۰ نمره بگیرد۔ 

اونموقع (۱۳۵۸) جاده ابوالعباس به باغملک شوسه بود،و هنوز آسفالت نشده بود،اولین گاراژ مسافربری را در سال ۱۳۴۷ توسط مرحوم آسید کاظم حسینی دایر شد،سالهای اول ماشینهای پیکاب،بین بلواس وایذه تاهفتکل واهواز درحال ترددبودندوبعدا چیزی حدود ۸تا ۱۰ دستگاه مینی بوس او-ام و بنز مسافران را از ابوالعباس به شهرهای ایذه، هفتکل، اهواز و ماهشهر جابجا می کردند، چون کرایه ابوالعباس به باغملک ۳۰ ریال بود، برای مینی بوس داران به صرفه نبود که ما دانش آموزان خدا زده را سوار بکنند، چیزی حدود ۵تا ۷ دستگاه وانت پیکاب(شورلیت) و تویوتا و ۲ تا پیکان سواری در فصلی که بار و مسافر دربستی نبود‌ در مسیر ابوالعباس به باغملک و بالعکس مسافر کشی می کردند، مشکل ما این بود که وانت ها قاعده و نظمی نداشتند، ما دانش آموزان هم روی آنها زیاد حساب باز نمی کردیم و عموما پیاده خودمان را به باغملک می رسانیدیم، گاهی هم که بخت یاری می کرد، گله ای پشت وانت ها سوار می شدیم، این پیاده روی ها چندتا حُسن خوب هم داشت، در طول مسیر دو به دو تشکیل زوج مرتب می دادیم، اگر امتحان داشتیم مثل طلبه ها اقدام به مباحثه درسی می کردیم ، کتاب ها را دوره می کردیم، اگر از امتحان خبری نبود، بحث سیاسی می کردیم ، بعضی مواقع ترانه خوانی و آوازخوانی ودی بلال خوانی می کردیم، اگر پول کرایه داشتیم روی ایستگاه مدرسه پیاده می شدیم، اگر پول کرایه نداشتیم ، ۳۰۰ متر مانده به ایستگاه مثل پارتیزان ها طوری از رکاب ماشین بیرون می پریدیم که راننده ها رودست می خوردند، بدحسابی و بیرون پریدن بعضی از دانش آموزان در حین حرکت از وانت ها باعث شد که راننده ها قبل از حرکت، اول کرایه ها را جمع بکنند ،بعد اقدام به حرکت بکنند،اونهایی که کرایه نداشتند ، بقیه جورشان را می کشیدند، بعضی مواقع باران و طوفان دمار از روزگارمان در می آورد، مثل موش آب کشیده اینقد خیس می شدیم ، که استاد بابادی که همانندماازرستم آبادپیاده میامد به دادمان می رسید، روزهای بارانی ۲ تا چراغ علادین را در نمازخانه قرار می داد و ما سیاه بختان سرما زده و باران خورده را دندان قروچک کنان به گرمخانه نمازخانه هدایت می کرد،به نوبت لباس ها را بالای علادین می گرفتیم تا خشک بشوند، گاهی رنگ لباسهایمان زرد می شدند و گاهی با دوده چراغ علادین سیاه می شدند و گاهی قسمتی از درز لباسمان می سوخت، اما با همه ی این مشقات شاد بودیم، با لبانی پرخنده و نشاطی وصف ناپذیر در عالم خودمان سیر انفاس می کردیم۔ 

یادم می آید یک روز که مادرم ناخوش احوال بود، دیر از خواب بیدار شدم، اولش می خواستم غیبت کنم، اما مادرم اصرار کرد که تنبلی نکنم، پدرم یک اسکناس بیست تومانی بهم داد،اون پول در زمان خودش پول کلانی بود،با ۳دلار آمریکا برابری می کرد،با آن ۲کیلو گوشت گوسفندی قابل خریدن بود، اون روز از قافله دانش آموزان عقب افتادم ، لنگ لنگان راه افتادم، حدود ۱ کیلومتر را پیاده روی کردم، صدای موتورسیکلیتی را شنیدم که بوق ممتد می زد، پشت سرم را نگاه کردم، آقا غلامحسین بود، با همان گرمی همیشگی، یک چاق سلامتی مَشت کرد و گفت که سوار بشوم،نمی دانید چه کیفی کردم ، در آخرین گردنه جاده که به روستاهای ابراهیمی وشنگ مشرف بود، چشم آقا غلامحسین به بوته خاردار کوچکی افتاد، یکباره ترمز کرد، من هم به تبع ایشان پیاده شدم، درختچه را که حدود یک وجب بلندی داشت را متفکرانه ورانداز کرد، گفتم خالو غلامحسین درختی که اسحاق نیوتون به کمک آن قانون جاذبه را کشف کرد، درخت سیب بود ، حالا شما با این بوته خار کوچولو دنبال کشف کدام قانون در فیزیک هستی ۔۔۔؟؟؟

آقا غلامحسین گفت:من دنبال کشف هیچ فرضیه و قانونی نیستم وکارخودم رامیکنم، این درختچه ی کوچولو جای دنج و خوبی سبز کرد، می تواند سایه سار خوبی برای مسافران خسته داشته باشد، من که یک مقداری زیست شناسی گیاهی خوانده بودم، برای آقاغلامحسین توضیح دادم، رشد طولی کُنار بسیار کُند و میلیمتری است، دست کم ۱۰ سال طول می کشد‌ تا این درخت تناور بشود، در مورد جنس خاک و نیاز به مراقبت و ابیاری و کود برایش مطالبی بلغور کردم، در حالی که به حرف های من گوش می داد، از اطراف چندین سنگ جمع کرد، من هم کمکش کردم، دورتا دور درختچه را با سنگ، حصارچینی کرد تا از گزند بزها و دیگر حیوانات اهلی‌ در امان بماند،روز بعد مقداری کود حیوانی در پای آن ریخت، اولین آبیاری آن را با یک قًمقُمه انجام داد، کتیبه ای با رنگ و قلم مو روی یک تخته سنگ صاف نوشت و جماعت را قسم داد که به این درخت آسیب نرسانند، خالو غلامحسین ۱۰ سال تمام درخت کُنار موصوف را مورد مراقبت ونگهداری قرار داد۔ درختش ریشه زد، تنه اش محکم شد، سر به آسمان کشید، شاخ و برگ هایش گسترده شد، سایه سارش دلنشین است، گاهی که به ابوالعباس می روم برای چند لحظه هم که شد توقف می کنم زیر سایه ی کُنار غلامحسین می نشینم و به گذشته های دور می روم و به روان این مرد دوستدار طبیعت درود می فرستم، یکی از دلایلی که ابوالعباس و تمامی روستاههای اطرافش را به کانون دوستداران واقعی طبیعت تبدیل کرد،وجود مردانی چون استاد غلامحسین خلیلی، مهندس کرامت نظری و دیگران باعث شدند که جوانان غیرتمند در قالب گروههای منظم و گسترده طی ۲۰ سال با کاشت نهال بلوط و بادام در احیای جنگل های منطقه منگشت وکوههای اطراف ابوالعباس یک انقلاب سبز را رقم بزنند۔ کرامت نظری ، موسی مرادی از ابوالعباس و هوشنگ بهمنی از لالب و خیلی های دیگر که من نامشان را نمی دانم ، با زحمت و رنج و تلاش و صرف هزینه های میلیونی با جیب شخصی شان و کمک دوستداران محیط زیست و طبیعت و جان دوباره بخشیدن به حیات وحش کاری کردند کارستان، پرندگان خصوصا کبک و تیهو دوباره به دامن طبیعت برگشتتد،بانگ شباویز در شب ، نغمه خوانی بلبلان ، قهقهه ی کبگ ، سرسبزی درختان مدیون احداث ده ها آبشخور بود که روزانه با نهایت سختی و رنج توسط حافظان و حامیان منگشت در روزهای گرم تابستان آبگیری می شد،۔۔۔۔دمتان گرم و روزگارتان خوش باد۔

برچسب ها:
محمد شریفی ؛

بیشتر بخوانید :


کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*