به کانال ما در ایتا ملحق شوید

 

آی دی «پایگاه خبری عصرجهان» در «ایتا» و سایر شبکه های اجتماعی -به کانال ما «ملحق» شوید
asrejahan@

اخبار عمومی
اعلام وصول 2
 
 
 
322564
تاریخ انتشار: 1404/07/22 20:26
یادداشت|وب گردی
حالا که این را می‌نویسم، در اتاقی سفید نشسته‌ام. همه‌چیز سفید است... دیوار، سقف، روپوش پرستارها. سال‌هاست این تیمارستان در تهران، خانه‌ام شده.هر شب، صدای دهل در گوشم می‌پیچد و پسرم را می‌بینم که سوار بر نیله، می‌رقصد و می‌خندد...قشنگم به فشنگی سُهد (سوخت) و من ماندم تا بگویم:نه! نه به تیراندازی در شادی‌ها، نه به تیراندازی در سنگها.... که هر گلوله، شاید قلب پدری را نشانه برود

پایگاه خبری عصرجهان؛ ذبیح الله شاه منصوری-قشنگم به فشنگی سُهد (سوخت)

صدای ساز و دهل در دل کوه می‌پیچید. باد، نغمه‌ی شادی را از وارگه‌ی پاچشمه به دره‌ها می‌برد و بر شاخه‌های بلوط می‌نشاند. پیکی سوار، نامه‌ای دست‌نویس آورد؛ دعوت‌نامه‌ی عروسی پسر صیفور.
قرار شد برویم.

اسب نیله را زین کردم، صیدال ــ پسر نوجوانم ــ بر ترک من نشست، و مادرش سوار مادیان نیله شد. راه افتادیم از دره‌ی گردو تا پای قالیکوه، همان‌جا که صدای دهل با رقص کوه درآمیخته بود.
در دل راه، خیال عروسی صیدال را در ذهنم می‌بافتم؛ چند ماه دیگر نوبت او بود و صدای ساز و دهل صیفور در ذهنم، آهنگ پیش‌درآمد شادی خودمان شده بود.

چند نوجوان به استقبالمان آمدند، لگام اسب و مادیان را گرفتند. تازه فهمیدم رسیده‌ایم.
اسب‌ها را به آنان سپردیم و در میان غوغای شادی گم شدیم. نورالله با کرنای بلندش جلو آمد. از پرِ شالم اسکناسی بیرون آوردم و در جیبش گذاشتم. صیفور و بگم‌جان با لبخند و آغوش گرم به پیشواز آمدند.
بگم‌جان، دست زنم را گرفت و به سیاه‌چادر زنان برد. من و صیدال نیز به‌همراه صیفور به چادر مردان رفتیم. چای و سیگار آوردند. جرعه‌جرعه نوشیدم و به چوبی جوانان خیره ماندم؛ نگاه که به صیدال افتاد، دلم لرزید. چه رشیدی شده بود!
اسب نیله زیر پایش می‌رقصید و هیچ‌کس به گرد او نمی‌رسید.

بوی چلوگوشت و روغن میش در هوا پیچید، چنان که گویی تمام کوه از عطر ناهار مست شده بود.
ناهار خوردیم، سر سفره گی را دادیم، و وقت آن رسید که به‌دنبال عروس برویم. سیاه‌چادر علی‌بک هزار متری آن‌سوتر بود.
دهل نورالله به هوا برخاسته بود، و ما، پای‌کوبان و هلهله‌کشان، راهی شدیم.

علی‌بک، پدر عروس، با آغوش باز استقبال کرد، اما گفتیم: «برادر، وقت تنگ است، اجازه بده عروس را ببریم.»
لبخند زد و گفت: «به شادی، خدا به خیر کنه عاقبت بخیر شوند »

عکس تزئینی است

دست عروس را در دست داماد گذاشتند. دهل اوج گرفت، فشنگ‌ها هم به هوا رفتند...
ناگهان صدای جیغی بلند شد.
یکی فریاد زد: «چی شده؟»
دیگری جواب داد: «صیدال... صیدال تیر خورد!»

زانوهایم برید. زمین دور سرم چرخید. فریاد زدم: «صیدال! پسرم!»
هیچ جوابی نیامد، جز صدای افتادن دهل و گریه‌ی زنان........

حالا که این را می‌نویسم، در اتاقی سفید نشسته‌ام. همه‌چیز سفید است... دیوار، سقف، روپوش پرستارها.
سال‌هاست این تیمارستان در تهران، خانه‌ام شده.هر شب، صدای دهل در گوشم می‌پیچد و پسرم را می‌بینم که سوار بر نیله، می‌رقصد و می‌خندد...
قشنگم به فشنگی سُهد (سوخت) و من ماندم تا بگویم:نه! نه به تیراندازی در شادی‌ها، نه به تیراندازی در سنگها.... که هر گلوله، شاید قلب پدری را نشانه برود 

ذبیح الله شاه منصوری پاییز ۱۴۰۴

 منبع: کانال تلگرامی خبرهای الیگودرز



کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*