کارونی که روزگاری با صلابت و شکوه از دل خوزستان میگذشت، زمینها را سیراب میکرد، به زندگی مردم جان میبخشید و نامش با آبادانی و رونق این سرزمین گره خورده بود. روزگاری رفتوآمد کشتیها نیز در بخشهایی از این رودخانه، از خرمشهر تا اهواز و شوشتر، نشانی از اهمیت و رونق آن به شمار میرفت.
پایگاه خبری عصرجهان ؛محمد شریفی✍۲۷ مهر ۱۴۰۵ ـ اهواز -رودخانهای که از کنار زادگاه من میگذشت، روزگاری چنان پرآب و خروشان بود که هزاران جریب از زمینهای زراعی و باغهای انار را سیراب میکرد. در روزهای بارندگی و طغیان، سیلابهایش نهتنها مایه نگرانی نبودند، بلکه برکت و نعمت به شمار میآمدند؛ ماهیها را به ارمغان میآوردند و تنههای درختان، شاخهها و هیزمهای فراوانی را با خود به همراه میآوردند. ما بچههای روستا با همان رودخانه بزرگ شدیم؛ در آبهایش شنا آموختیم و چنان با آن مأنوس بودیم که گویی بخشی از زندگیمان در جریان همیشگی آن معنا پیدا میکرد.

شهریورماه سال ۱۳۵۹ بود. چهارده سال بیشتر نداشتم و هنوز در آغاز نوجوانی بودم که برای نخستین بار، بیآنکه پدر و مادرم همراهم باشند و حتی بدون اجازه پدر، راهی اهواز شدم. البته پیشتر بارها همراه پدر به اهواز آمده بودم و با بخشهایی از شهر آشنایی داشتم، اما این سفر با سفرهای دیگر تفاوت داشت؛ این بار خودم بودم و دنیایی که میخواستم بهتنهایی کشفش کنم.
با مینیبوس آقای طالبی به اهواز آمدم و در گاراژ بختیاری، واقع در خزعلیه، پیاده شدم. کنار خیابان ایستادم و با نشان دادن چهار انگشت دستم به رانندگان تاکسی فهماندم که مقصد من چهارراه نادری است. آن روزها، همین اشاره ساده برای پیدا کردن مسیر کفایت میکرد. به چهارراه نادری که رسیدم، در کوچهها و گذرها پرسه زدم، مغازهها را تماشا کردم و از تماشای جنبوجوش شهر لذت بردم. در میان همه آن خاطرات، طعم بستنی بستنیفروشی جعفری هنوز هم در ذهنم زنده است؛ انگار مزه آن بستنی، با گذشت بیش از چهار دهه، همچنان گوشهای از خاطرات نوجوانیام را شیرین نگه داشته است.
پس از گشتوگذار در شهر، خودم را به پارک ساحلی کارون رساندم. آن روزها رودخانه در اوج شکوه و طراوت بود؛ آب با قدرت و صلابت جریان داشت و ساحلش محل رفتوآمد و تفریح مردم بود. در نزدیکی اسکله قایقهای تفریحی، گروهی را دیدم که در رودخانه شنا میکردند. از نگاه نوجوانانه من، شناگران چندان ماهر به نظر نمیرسیدند. غرور جوانی ام گل کرد. با خودم گفتم: اینها که شنا بلد نیستند؛ بگذار نشانشان بدهم شناگر واقعی کیست!
بیدرنگ خودم را به آب زدم و تصمیم گرفتم عرض کارون را شناکنان طی کنم. با اطمینان و اعتمادبهنفس به دل رودخانه زدم، از این سوی آب به آن سویش رفتم و دوباره برگشتم. تماشاگران تشویقم میکردند و من هم که از تحسین آنان سرمست شده بودم، چند حرکت نمایشی و پشتکووارو به نمایش گذاشتم؛ غافل از آنکه چند لحظه بعد، همین ماجراجویی کودکانه میتوانست به آخرین تجربه زندگیام تبدیل شود.
پس از چند بار شنا کردن، کنجکاوی بر من غلبه کرد. میخواستم عمق رودخانه را هم امتحان کنم. در بخشهایی از مسیر، پاهایم به بستر رودخانه میرسید، در حالی که آب از سرم بالاتر میآمد. اما ناگهان پاهایم در میان شاخههای درختی بزرگ گیر کرد؛ درختی که احتمالاً سیلاب سال ۱۳۵۸ آن را با خود آورده و در بستر رودخانه جا گذاشته بود.
هرچه تلاش کردم، نتوانستم پاهایم را آزاد کنم. شاخهها به دور پاهایم پیچیده بودند و هر حرکت بیحاصل، بیشتر گرفتارم میکرد. برای لحظهای سرم را از آب بیرون میآوردم تا نفسی تازه کنم و دوباره زیر آب میرفتم. مردم کنار رودخانه حرکاتم را میدیدند، اما گمان میکردند هنوز مشغول نمایش و شیرینکاری هستم. هیچکس نمیدانست آن نوجوان چهاردهساله در چند قدمی مرگ دستوپا میزند.
در آن لحظات هراسآور، تمام توانم را به کار گرفتم. سرانجام به فکرم رسید که با دستهایم شاخهها را از یکدیگر باز کنم و راهی برای رهایی پاهایم بیابم. با تقلا و زحمت فراوان، بالاخره توانستم خودم را از میان شاخهها بیرون بکشم. دیگر رمقی در بدنم نمانده بود؛ با آخرین توان شنا کردم و خودم را به ساحل رساندم.
بدنم از شدت خستگی و فشار آن دقایق بیحس شده بود. پیرمردی که متوجه حال و روزم شده بود، به سویم آمد، کمی آب به من داد و پاهایم را ماساژ داد تا به خودم بیایم. کمکم توانستم نفس راحتی بکشم. من از مهلکه جان سالم به در برده بودم؛ اما آن روز، درسی بزرگتر از تمام تجربههای دوران کودکی آموختم: رودخانه، هرقدر هم آشنا و دوستداشتنی باشد، در برابر غرور و بیاحتیاطی آدمی شوخیبردار نیست.
اکنون بیش از چهار دهه از آن روز گذشته است. من بزرگ شدهام، سالها از آن نوجوان پرشور فاصله گرفتهام و خاطرات بسیاری را پشت سر گذاشتهام؛ اما تصویر کارون خروشان هنوز در ذهنم زنده است. کارونی که روزگاری با صلابت و شکوه از دل خوزستان میگذشت، زمینها را سیراب میکرد، به زندگی مردم جان میبخشید و نامش با آبادانی و رونق این سرزمین گره خورده بود. روزگاری رفتوآمد کشتیها نیز در بخشهایی از این رودخانه، از خرمشهر تا اهواز و شوشتر، نشانی از اهمیت و رونق آن به شمار میرفت.
امروز کارون هنوز جاری است، اما دیگر آن کارون پرآب و پرهیبت سالهای دور نیست. آبش فروکاسته، جریانش کمجان شده و از آن شکوه و طراوت گذشته، جز خاطرهای تلخ و شیرین باقی نمانده است. رودخانهای که زمانی مایه حیات و سرزندگی بود، اکنون خود به یاری و مراقبت نیاز دارد؛ گویی این بار نوبت ماست که دستش را بگیریم و نگذاریم در برابر خشکسالی، بیتدبیری و بیمهری، آرامآرام از نفس بیفتد.
گاهی به آن روز شهریورماه سال ۱۳۵۹ فکر میکنم؛ روزی که در میان شاخههای درختی گرفتار شدم و برای نجات جانم جنگیدم. آن روز، من از کارون میخواستم که رهایم کند و به من فرصت دوباره زندگی بدهد. امروز اما آرزوی دیگری دارم: کاش میتوانستم کاری کنم که کارون نیز از این گرفتاری رها شود؛ کاش دوباره جان بگیرد، پرآب و خروشان شود و به همان رودخانه باشکوهی بازگردد که در خاطرات نسل من جاری است.
من از کارون جان گرفتم؛ کاش کارون هم دوباره جان بگیرد.