به کانال ما در ایتا ملحق شوید

 

آی دی «پایگاه خبری عصرجهان» در «ایتا» و سایر شبکه های اجتماعی -به کانال ما «ملحق» شوید
asrejahan@

اخبار عمومی
اعلام وصول 2
 
 
 
323851
تاریخ انتشار: 1405/08/07 21:18
به یاد استاد بهمن علاءالدین
بهمن علاءالدین با تکیه بر نغمه‌های اصیل بختیاری، میراث موسیقایی زاگرس و روایت‌های کهن ایل، جهانی را به گوش ایرانیان شناساند که شاید بسیاری از آنان پیش از آن، تنها نامی از آن شنیده بودند. در صدای او، طبیعت سخت و باشکوه زاگرس، عاشقانه‌های ایل، شور زندگی و اندوه کوچ چنان درهم می‌آمیختند که گویی هر واژه زخمی از یک خاطره و هر نغمه پاره‌ای از جان یک سرزمین بود.

*پایگاه خبری عصرجهان؛ محمد شریفی* ✍️
قسمت اول
استاد بی‌بدیل نغمه‌خوانِ کهنه‌دیار زاگرس، زنده‌یاد بهمن علاءالدین، روز جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵ خورشیدی، در ۶۶سالگی، دیده از جهان فروبست. قلب مهربانش از تپش ایستاد و روح بلندش در بیمارستان کسری کرج از کالبد خاکی رها شد؛ و انبوه مشتاقان و دوستدارانش را در بهت و اندوه فرو برد.

نوشتن از بهمن، نوشتن از یک خواننده نیست؛ ورود به اقلیمی است که در آن، موسیقی با هویت درمی‌آمیزد، خاطره به نغمه بدل می‌شود و دلتنگی زبان می‌گشاید. دشوار است؛ سنگین است؛ و گاه چنان جان‌سوز که اشک، بی‌اختیار، از چشم جاری می‌شود. چگونه می‌توان از مردی نوشت که صدایش برای هزاران نفر، نه صرفاً آواز، که خاطرهٔ یک زندگی است؛ نه فقط موسیقی، که شناسنامهٔ یک فرهنگ و پژواک یک تاریخ؟

اما پیش از ورود به قصهٔ این معلم نغمه‌خوان و همیشه عاشق، بگذارید گریزی به حال‌وهوای دههٔ شصت خورشیدی بزنیم تا محمدرضا شجریان و بهمن علاءالدین را در ظرف زمانی خود بهتر بشناسیم.

در میانهٔ دههٔ شصت، در پی انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها، مراکز تربیت معلم از معدود فرصت‌های ادامهٔ تحصیل و ورود به نظام آموزشی بودند. در همان روزگار، شتر بخت، لنگان‌لنگان، در کوچه‌پس‌کوچه‌های آبادی ابوالعباس قدم گذاشت، کنار خانهٔ ما زانو زد و سرنوشت، مرا راهی شیراز کرد؛ این‌گونه شد که وبال گردن کاکوهای شیرازی شدیم!

آن روزگار، نوارهای کاست از معدود پنجره‌های گشوده به جهان موسیقی بودند؛ گنجینه‌هایی کوچک که دست‌به‌دست می‌گشتند و در خلوت خانه‌ها و جمع‌های دوستانه، جان می‌گرفتند. در همان سال‌ها، دو اثر ماندگار به بازار آمدند؛ یکی در گسترهٔ موسیقی دستگاهی ایران و دیگری در ژرفای نغمه‌های کهن بختیاری. این دو اثر از دو خاستگاه متفاوت برخاستند، اما سرانجام در مقصدی مشترک به هم رسیدند: در دل مردم نشستند و از مرزهای جغرافیا و قومیت گذشتند.

از شیمبار و تاراز و البرز و دماوند تا کوچه‌باغ‌های شیراز و پس‌کوچه‌های نیشابور، و از آنجا تا کرانه‌های سیحون و جیحون و شهرهای بامیان، سمرقند و بخارا، طنین این دو صدا ردّی ماندگار بر جای گذاشت.

نخست، آلبوم «بیداد» با صدای جاودانهٔ استاد محمدرضا شجریان و آهنگ‌سازی و اجرای استاد پرویز مشکاتیان، در سال ۱۳۶۴ خورشیدی منتشر شد؛ یک سال بعد، در ۱۳۶۵، «مال‌کنون» با صدای گرم و سحرانگیز استاد بهمن علاءالدین و آهنگ‌سازی و تنظیم استاد عطاالله جنگوک به خانه‌های مردم راه یافت.

از سال ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶، به اقتضای تحصیل در رشتهٔ علوم اجتماعی، مهمان شیراز بودم؛ شهر شعر و شور و فرهنگ و هنر. آن روزها، هیاهوی انتشار نوار کاست «بیداد» در کوچه و بازار شهر پیچیده بود. صدای سیاوش، چنان شور و شوقی برانگیخته بود که کنجکاوی‌ام مرا به حوالی باغ ارم و کوچه‌باغ ابوالفتح‌خانی کشاند؛ تا راز این همه شیفتگی را از زبان شاعری بشنوم که سال‌ها پیش، طنین صدای شجریان را در کلمات خویش دریافته بود: استاد منصور اوجی، شاعر بلندآوازهٔ شیرازی.

دلم می‌خواست بدانم راز این همه شور و شیدایی چیست؛ چه پیوند پنهانی میان یک صدا و جان آدمیان برقرار می‌شود که آواز خواننده‌ای را از مرز گوش عبور می‌دهد و در ژرفای دل می‌نشاند؟

پس از چاق‌سلامتی مختصری، استاد منصور اوجی دفتر شعر «صدای همیشه» را پیش رویم گشود؛ دفتری که در سال ۱۳۵۷ برای سیاوش شجریان سروده بود. شعر را برایم خواند؛ دوباره خواند و باز تکرار کرد. گویی می‌خواست پیش از آنکه معنای واژه‌ها را دریابم، طنین ماندگاری را در گوش جانم بنشاند. سپس همان دفتر را با شرحی دلنشین به من هدیه کرد؛ یادگاری گران‌بها که برایم تنها یک دفتر شعر نبود، بلکه دریچه‌ای بود به جهان پیوند شعر و موسیقی؛ به آن راز شگفت که چگونه صدایی از مرز زمان می‌گذرد و به «صدای همیشه» بدل می‌شود.

سال بعد، هنگامی که «مال‌کنون» به بازار آمد، شیراز، همچون بسیاری از شهرهای ایران، این بار با نوای مردی از زاگرس به شور آمد؛ مردی که صدایش بوی چویل و کرفس و بلوط باران‌خورده می‌داد و در پیچ‌وخم نغمه‌هایش، صدای ایل، اندوه کوچ و دلتنگی سرزمین مادری طنین می‌افکند.

بهمن علاءالدین تنها خوانندهٔ یک آلبوم نبود؛ او راوی جهانی فراموش‌نشدنی بود؛ جهان مردمانی که تاریخ، هویت و عواطف خویش را در نغمه‌هایی سینه‌به‌سینه حفظ کرده بودند.

«مال‌کنون» با صدای او، به روایت کوچ بدل شد؛ روایت جدایی از سرزمین مألوف، دل‌کندن از خانه و کاشانه، گذر از گردنه‌های دشوار زردکوه، منار، شیمبار، منگشت و قارون، و چشم‌دوختن به افق‌هایی دور. صدای بهمن از دل زاگرس برخاست، اما در مرزهای ایل محصور نماند؛ از کوهستان گذشت، به دشت رسید و در سراسر ایران، گوش‌هایی را به شنیدن و دل‌هایی را به تپیدن واداشت.

او با تکیه بر نغمه‌های اصیل بختیاری، میراث موسیقایی زاگرس و روایت‌های کهن ایل، جهانی را به گوش ایرانیان شناساند که شاید بسیاری از آنان پیش از آن، تنها نامی از آن شنیده بودند. در صدای او، طبیعت سخت و باشکوه زاگرس، عاشقانه‌های ایل، شور زندگی و اندوه کوچ چنان درهم می‌آمیختند که گویی هر واژه زخمی از یک خاطره و هر نغمه پاره‌ای از جان یک سرزمین بود.

بدین‌سان، «مال‌کنون» از مرزهای یک اثر موسیقایی فراتر رفت و به بخشی از حافظهٔ فرهنگی مردم ایران بدل شد.

اکنون که سال‌ها از آن روزگار گذشته است، هنوز باور دارم که صدای سیاوش و بهمن خاموش‌شدنی نیست. مگر می‌توان صدایی را خاموش کرد که سال‌هاست در جان مردم خانه کرده است؟ صاحبان این دو صدا، هر یک به شیوه‌ای، از جهان ما رفته‌اند، اما آوازشان همچنان جاری است؛ یکی در خلوت عاشقان شعر و موسیقی ایرانی و دیگری در دلتنگی‌های ایل و جان هر کسی که با شنیدن نوای او، به یاد زاگرس، کوچ، عشق و ریشه‌های خویش می‌افتد.

اما حکایت من با این دو صدا، به‌ویژه صدای بهمن، به همان سال‌ها بازمی‌گردد؛ به روزگاری که هنوز دانشجوی علوم اجتماعی بودم و در یکی از جلسه‌های درس ادبیات، استاد منصور اوجی بار دیگر مرا مخاطب قرار داد. این بار، سخنش رنگ دیگری داشت؛ گویی می‌خواست رشتهٔ آن گفت‌وگوی ناتمام را از سیاوش به بهمن پیوند بزند. گفت:

«صدای بهمن، چون صدای سیاوش، صدای همیشه است؛ دست‌به‌کار شو و قلم را در مقام بهمن به رقص درآور!»

آن روز، سخن استاد در دلم نشست؛ اما ورود به قلمرو بهمن آسان نبود. سال‌ها گذشت. بارها قلم به دست گرفتم، سطرهایی نوشتم، درنگ کردم و دوباره قلم را بر زمین گذاشتم. هر بار که می‌خواستم از بهمن بنویسم، کلمات در برابر عظمت موضوع رنگ می‌باختند؛ گویی قلم، پیش از آنکه بر کاغذ بلغزد، باید از کوهستانی بلند می‌گذشت؛ از گردنه‌های تاراز و دره‌ها و صخره‌های منگشت عبور می‌کرد و از چشمه‌های زلال بازفت و کوهرنگ، که در ژرفای فرهنگ بختیاری جاری‌اند، جرعه‌ای می‌نوشید تا گلوی خشکیده‌ام تازه شود.

من اما، آن‌همه توان را در خود نمی‌دیدم...

نزدیک به چهار دهه از آن روزگار گذشته است و آن حکایت همچنان ناتمام مانده؛ نه از سر فراموشی، بلکه شاید از بیم آنکه مبادا در حق صدایی چنین بزرگ، کلمه‌ای نارسا بنشیند.

با این همه، این بار تصمیم گرفته‌ام حکایت ناتمام آن سال‌ها را به سرانجام برسانم؛ به یاد استاد منصور اوجی، به حرمت استاد بهمن علاءالدین و به پاس صدایی که از زاگرس برخاست و در پهنهٔ ایران طنین انداخت.

نمی‌دانم در این راه تا کجا خواهم توانست حق مطلب را ادا کنم؛ اما می‌دانم که برخی صداها را نه می‌توان در چند سطر خلاصه کرد و نه می‌توان به فراموشی سپرد. صدای بهمن از همان صداهاست؛ صدایی که با خاموشی صاحبش خاموش نشد و با گذر سال‌ها، بیش از پیش به حافظهٔ یک سرزمین پیوند خورد.

در مقالهٔ بعدی، که به‌زودی منتشر خواهد شد، بار دیگر به جهان پررمز و راز بهمن علاءالدین بازخواهم گشت؛ شاید این بار بتوانم بخشی از آن حکایت دیرینه را به قلم آورم.

ادامه دارد...

پنجم آبان ۱۴۰۵
اهواز

برچسب ها:
محمد شریفی ؛

بیشتر بخوانید :


کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*