نوذر یوسفی با ذکر دو خاطره از دوران همرزمی با مرحوم عبدالرحیم بالیاوی نوشت: وقتی از دنیا رفت قلب همه دوستدارانش محزون شد و در تشییع و خاکسپاریش وعشایر غیور عرب،لر و فارس در دشت آزادگان، باغملک،رامهرمز،امیدیه،اهواز و جایزان ماتم گرفتند
عصرجهان/نوذر یوسفی
همزمان با نهضت 15 خرداد 42 که حضرت امام "ره" فرمودند: "سربازان من در گهواره ها هستند" عبدالرحیم بالیاوی در گهواره بود و همانی شد که امام پیش بینی می کرد.عبدالرحیم بالیاوی در طی سال های سالهای 57 تا 91 سرباز و فرمانده سپاه امام خمینی شد.
عبدالرحیم بالیاوی از طریق شهید خدا خواست بهبهانی از همافران هوا نیروز،برادرش غلامعباس بهمئی و سایر بچه های روستا با نهضت امام آشنا شد و تا پایان عمر به امام و آرمان هایش پایبند ماند.

عبدالرحیم بالیاوی از تاریخ 1/5/59 تا 24/5/60 به عنوان بسیجی ویژه و از تاریخ 25/5/1360 به عضویت سپاه درآمد.او در 10/7/60 تا 25/12/60 در دشت عباس و در 25/12/61 در والفجر مقدماتی افتخار آفرید و در تاریخ 11/11/62 از ناحیه دست راست بر اثر اصابت تیر مستقیم مجروح گردید.
عبدالرحیم بالیاوی در عملیاتهای فتح المبین، بیت المقدس،کربلای چهار و پنج، خیبر، بدر،والفجر مقدماتی،نصر 4، والفجر 10 رشادت های مثال زدنی از خود به یادگار گذاشت و مجددا در 15/11/66 در منطقه حلبچه به دلیل اینکه در معرض شیمیایی و موج انفجار قرار گرفت از ناحیه چشم و سروگردن و داخلی ( شکم و ریه .... ) مجروح و به درجه جانبازی نائل گردید.

عبدالرحیم بالیاوی پس از جنگ در سال 72 تا 75 درسمت فرماندهی سپاه رامشیر در سال 82 به سمت فرماندهی سپاه باغملک و سال 86 به عنوان فرمانده سپاه دشت آزادگان (سوسنگر،بستان،هویزه رُفیَع ) ایفای وظیفه نمودند
عبدالرحیم بالیاوی که لبخند و مردم داری از ویژگی های بارز وی بود، برپایی یادواره های شهیدان از جمله یادواره شهدای رامهرمز، سوسنگرد،رامشیر، باغملک را سرلوحه کار خود قرار داد و پیگیری های ایشان منجر به احداث تپه نورالشهدای روستای صفر بخش جایزان شد
عبدالرحیم بالیاوی وقتی از دنیا رفت قلب همه دوستدارانش محزون شد و در تشییع و خاکسپاریش وعشایر غیور عرب،لر و فارس در دشت آزادگان، باغملک،رامهرمز،امیدیه،اهواز و جایزان ماتم گرفتند

لذا اینجانب نوذر یوسفی که از همرزمان ایشان بودم به بهانه چهارمین سالگرد ارتحال سردار حاج عبدالرحیم بالیاوی دو خاطره تقدیم عزیزان میگردد
یکی از پاسداران سبز پوش سپاه رامهرمز مرحوم مغفور حاج عبدالرحیم بالیاوی بود. حقیر ایشان را بعد از عملیات بدر در سال 63 که در جزایر مجنون صورت گرفت و در پدافندی از پاسگاه های آبی که خط مقدم نبرد تیپ 15 بود می شناسم و در برخورد اول مجذوب اخلاق و رفتار ایشان شدم. همیشه یک لبخند قشنگ و با نشاطی بر لبان مبارکش بود و با رفتار و اعمالش به ما درس می داد. فردی بود که شدیدا دلسوز اموال بیت المال بود و همگان را به حفظ و نگه داری از اموال سفارش می کرد و اگر خدائی ناکرده از کسی خطای سهوی مشاهده می کرد بسیار ناراحت می گردد و به شهدا و خانواده معظم شهدا علاقه فراوانی داشت دو خاطره از ایشان برای شما نقل می کنم.
1- امداد غیبی :دراواخر اسفند ماه سال 66 و عملیات والفجر 10که منجر به آزاد سازی شهر حلبچه گردید ایشان مسئولیت هماهنگ کننده گردان حضرت امام حسین علیه السلام رامهرمز را به عهده داشتند چند روزی بود که عملیات شروع شده بود و قبل از اینکه گردان ما وارد عملیات شود حقیر به اتفاق ایشان و برادر بسیجی عزیز و رزمنده 8سال دفاع مقدس کهزاد سلیمانی برای شناسائی از مناطق و خطوط تصرف شده به منطقه عملیاتی که هیچ آشنائی به آن نداشتیم رفتیم در مسیر حرکت که پیاده می رفتیم به جائی رسیدیم که صدای دل نشین یک بلبل را شنیدیم مرحوم بالیاوی گفت این صدا از کجا می آید به دنبال صدا گشتیم که یک مرتبه من دیدم یک بلبل روی پایه یک مین سوسکی نشسته به مرحوم بالیاوی و سلیمانی گفتم از جایتان تکان نخورید در میدان مین هستیم سپس با احتیاط یک مسیر را مشخص کردیم و الحمدلله سالم از میدان مین خارج شدیم . جای بسیار تعجب است یک پرنده مانند بلبل که معمولا در مناطق گرمسیری جنوب زندگانی می کند چگونه در آن هوای سرد کوهستانی که هیچ درخت و بوته ای و دانه ای برای خوردن نبود ظاهر شد و با صدای خودش ما را قبل از اینکه اتفاقی برایمان بیفتد متوجه خودش کند که در میدان مین هستیم بعد هم به راحتی پرواز کند و برود البته حقیر بر این اعتقاد هستم این پرنده ماموریتش برای ما تمام شده بود و رفت تا ماموریت دیگری را انجام بدهد.
به نظر شما به این غیر از یک معجزه و امدادالهی چیز دیگری می توان گفت؟

2- دلسوزی و حفظ بیت المال: در عملیات نصر چهار فرماندهان گروهان ها با جانشین ها آماده باشند تا از منطقه جهت حمله بازدید و توجیه شوند لذا تمام فرماندهان با یک دستگاه لندکروزر بطرف مقر تاکتیکی و عملیاتی لشکر حرکت کردیم و در نزدیکی مقر یک شیاری کوچک بود که فرماندهان پیاده و خودرو را پارک کردیم و رفتیم مقر عملیاتی که در بالا و نوک کوه بود بیاد دارم که برادر عزیز یوسف حمیدی هم آنجا دیدم ولی به محض اینکه به مقر رسیدیم چندین انفجار پی در پی در کنار مان صورت گرفت که الحمدلله از نیروهای گردان کسی آسیبی ندید و مقر لو رفته بود لذا سریع به طرف دیگر کوه رفتیم و با دوربین که نگاه کردم دشمن بعثی تانک آورده بود و جاده و مقر را زیر آتش خود گرفته بود بگونه ای که هیچ ترددی با خودرو در آنجا میسر نبود و ما فقط دعا می کردیم که به لندکروزر ما آسیبی نرسد و در اثر این آتش باری دشمن یک دستگاه جیپ مورد هدف قرار گرفت که جیپ منهدم و نفرات آن شهید و زخمی شده بودند ولی به علت حجم آتش دشمن کاری از دست ما ساخته نبود . بهر صورتی که بود لند کروزر را رها کردیم و پیاده خودمان را هر گونه بود به مقر گردان رساندیم . غروب که شد برای خودرو دیگر تحمل نیاوردیم با مرحوم سردار عبدالرحیم بالیاوی موافقت کردیم هر طور که شده علیرغم خطرات فراوان باید لند کروزر را به گردان بر گردانیم به همین خاطر با موتور سیکلیت بطرف لندکروزر بجا مانده رفتیم وخودمان را با هر زحمتی بود به آنجا رساندیم الحمدلله خود روسالم بود و آسیبی ندیده بود و هماهنگ کردیم که ابتدا مرحوم بالیاوی سریع لندکروزر را از شیار خارج کند و با سرعت تمام محل را بطرف مقر گردان ترک کند و بعد من با چند دقیقه تاخیر پشت سر ایشان حرکت کنم الحمدلله این عمل انجام شد و شلیک های پی درپی دشمن هم اثری نداشت و خداوند حافظمان بود و هم خودمان وهم خودروها سالم به مقر گردان رسیدیم .