1405/03/26 15:39


117108
تاریخ انتشار: 1396/01/13 23:34
حکایت طنز به قلم محمد شریفی/
عبدالغفار مهندس عمران و جلالی پزشکی حاذق شد اما اقای میرزا سهراب تارک دنیا گشت و هنوز که هنوز است از گذشته اش طلب استغفار می کند و شجاعت پناه هم با مهلک سرطان روده ی بزرگ دست و پنجه نرم می کند و طنزپرداز حکایات ما هم با فراغ بال اندر احوالات می نویسد و به ریش نااهلان می خندد

پایگاه اطلاع رسانی عصرجهان/محمد شریفی
اندر احوالات روزه خواری با اعمال شاقه در آموزش و پرورش  تا بالا رفتن از پارو !!!
مقدمه:
در ولایت ناکجا آباد!!! ما ؛ در اوایل پیروزی انقلاب ؛ میرزا سهراب  نامی؛ بر مصدر آموزش و پرورش ابلاغ ریاست گرفت ـ  میرزای موصوف در قمپز نخست ؛ناز شستش را با اخراج ۲۱ معلم ؛ [ آنهم در یک شهرستان کوچک] با مدد از  ماده ۲۰ به اتهام وابستگی به رژیم طاغوت؛ به رخ همگان کشانید و به عبارتی بجای گربه شیر را در حجله کشت  و بعدش هم سراغ مابقی جریانات دیگر  رفت .
 با من بمانید و سلسله خاطرات و حکایاتی از این دست را دنبال کنید
حکایت یکم:
میرزا سهراب مورد حکایت ما که هیبتش ماورای رعب و ترس و وحشت بود. در دهه ی شصت جلال و جبروت و هیمنه اش از حدت و شدت معمول  گذشت ـ و من در اینجا فقط یکی از آن خاطرات سخت آن دوران را که حاج عبدالغفار فرخ نژاد نقل کرد باز تعریف می کنمـ
عبدالغفار می گوید : برای شناخت چهره ی واقعی میرزا سهراب اول باید دستیار مخوفش ـ شجاعت پناه را معرفی کنم ـ
آقای شجاعت پناه قبل از انقلاب اهل انواع  دغل و تمام  بد اخلاقی ها  بود و پدرش هم سر و سری با  ساواک داشت و  با استفاده از رانت پدر به استخدام فرهنگ در آمد ـ  اما درست یک روز پس از پیروزی انقلاب جناب شجاعت پناه زیرکانه رنگ عوض کرد و  مانند فاتحان روز شنبه که الکی الکی میراث خوار مشروطه شدندـ او هم ادای انقلابی ها را در آورد و کم کم در اداره فرهنگ کر و فری پیدا کرد و شد دستیار ارشد و همکاره ی میرزا سهراب ـ
 عبدالغفار می گوید : آقای شجاعت پناه برای ما ۳۷ نفر از معلمان که در مظان سبک شمردن نماز بودیم ـ کلاس ایدئولوژی گذاشت تا مراتب دینداری ما را ارتقاء بدهد ـ دست بر قضا این کلاس ها در تیر ماه که مصادف با ماه مبارک رمضان بود به صورت یکسره از ۸ صبح شروع و تا ۷ بعدظهر ادامه داشتند .
عبدالغفار که آدم بسیار  تیز و زرنگی بود رفیقی داشت به اسم آقای جلالی که او هم محکوم به شرکت در دوره بود ـ اما جلالی بیچاره زخم اثتی عشر شدید داشت و اگر آب نمی خورد وخامت اوضاعش تا مرگ پیش می رفت ـ اما عبدالغفار اهل حمیت بود و نهایت  رفاقت؛وی  برای نجات جلالی که دچار استقساء بود با هر کلک و حیلتی موتورش را روشن می کرد و خودش را به رودخانه می رسانید و خود تشنه لب برمی گشت چون واقعا روزه بود. اما چند شیشه خالی جای شربت را پر از آب می کرد تا به جلالی بخت برگشته برساند تا ریق رحمت سرنکشد .
اما شجاعت پناه به شک افتاد و موتور عبدالغفار را توقیف کرد تا کشف راز کند آن روز  آب به جلالی نرسید و بیماری اش فزونی گرفت و عبدالغفار سخت بیمناک بود از بیماری آن یگانه دوست .....!!!
عبدالغفار به جلالی پیشنهاد می دهد که به دستشویی برود و یواشکی از لوله ی توالت که ابش هم جوش آمده بود بنوشد و عبدالغفار کشیک می دهد اما در یک لحظه غفلت می کند و شجاعت پناه با نهایت شجاعت !! سر می رسد و مچ جلالی بیچاره را در حال نوشیدن آب گرم از لوله توالت می گیرد ـ شجاعت پناه در حالی که گردن جلالی نگون بخت در دستش بود ـ فاتحانه فریاد می زند که این نا مسلمان در ماه مبارک روزه خواری کرد و مشمول تازیانه و حد است ـــ
عبدالغفار سکوت را می شکند و فریاد می زند: آقای شجاعت پناه!!!!! با چه حقی درب توالت!!!! را گشودی و چنین کردی !!
جلالی بیمار است و نزار و اینهم پرونده اش از ترس اینکه با انگ بیمار بودن مشمول اخراج نشود ـ بیماری اش را پنهان کرد
اما: آقای شجاعت پناه !!!! دست گل های خودت را هم بانگ بزنم بگویم .... چه کردی!!!!
درست در اوج جار و هیجار آقای میرزا سهراب که همه چیز را شنیده بود . زار و زار شروع به گریستن کرد و گفت : من چه کردم با خودم و با بندگان خدا ..... او عذر شجاعت پناه را برای همیشه خواست ـ اما دیگر دیر شده بود؛عبدالغفار و جلالی هرگز به مدرسه بر نگشتند و عطای معلمی را به لقای میرزا سهراب و شجاعت پناه بخشیدند
حکایت دوم :
عبدالغفار مهندس عمران و جلالی پزشکی حاذق شد اما اقای میرزا سهراب تارک دنیا گشت و هنوز که هنوز است از گذشته اش طلب استغفار می کند و شجاعت پناه هم  با مهلک سرطان روده ی بزرگ دست و پنجه نرم می کند و طنزپرداز حکایات ما هم  با فراغ بال اندر احوالات می نویسد و به ریش نااهلان می خندد
حکایت آخر
میرزا سهراب های آن زمان لااقل شهامت  توبه و استغفار را داشتند ـ اما میرزا سهراب های مدرن امروز ما ؛خود  امثال شجاعت پناه ها را خلق  می کنند و با  بی شرمی همه چیزی را جارو می زنند تا از پارو بالا بروند  ..٫!!!!
شجاعت پناه ها هفت خط شدند چون از خدا نمی ترسیند ـ شجاعت پناه ها یاد گرفتند چگونه سبیل ها را چرب کنند و در پاچه مالی و پاچه خواری هم سرآمد شدند ـ اما به لطف خدا پرده خواهد افتاد و پرده نشینان رسوا




Copy Right 2013 Artmis.ORG