1405/03/18 15:10


309218
تاریخ انتشار: 1402/07/02 12:57
یادداشت|سید فخرالدین انصاری
درسم را می گوییم در حالیکه اشک از گوشه چشمم برای مظلومیت خودم میریزم.دیگر گریه مجال نمی دهد ادامه دهم.کاش اینقدر ما نهضتی ها بی کَس نبودیم.کاش میدانستند شور و نشاط در ما باقی نمانده است.این ظلم بزرگی در حق یک جوان است که ارزوی معلمی دارد.کاش یک نفر صدای ما رو بشنود. کاش فقط برای خدا هم که شده یکبار بیایند و بروند روستا.آن لحظه رو تجربه کنند

پایگاه خبری عصرجهان؛ سید فخرالدین انصاری از آموزش دهنده نهضت سواد آموزی شهرستان بهمیی با ارسال متنی نوشت:

بسمه تعالی
دلنوشته ای از آموزش دهنده نهضت سواد آموزی شهرستان بهمیی فردا یک مهر است زنگ تمامی کلاس ها به صدا درخواهد آمد.معلمان روانه کلاس خواهند شد.با کلی شور نشاط بچه هایی که اماده آموزگار خود هستن.اما یک مهر برای من آموزش دهنده نهضت فقط یک آرزوست.کسی در کلاس درس منتظر ما نیست.

اصلا کلاس ما یک مهر شروع نمی شود.دانش اموزان کلاس ما ذوقی برای دیدن ما ندارند.باز نا امید نخواهم شد برای چندمین بار به سمت درشان خواهم رفت.

کاش خودش بیاید.خدایا نکند دوباره شوهرش در را باز کند و وقتی همسرش از داخل صدا کند غلامعلی کیست بگویید.باز این بیکار اومده کارت داره و فقط خدا میداند با یک کلمه او من چقدر از درون متلاشی خواهم شد.ولی خود را نمی بازم چون با امید آمده ام با امید اینکه یک روز من رو آموش دهنده خطاب نمی کنند.و در مدرسه معلم خواهم شد.و من هم طمع واقعی معلم بودن را می چشم.به خود قوت قلب میدهم و یکی یکی با هر توهینی هم که می شنوم.از پا در نخواهم آمد.

جسورانه در میزنم و با هر مصیبتی شده کلاس امروزرا هم برگزار خواهم کرد.با اندک نفر.....به خانه خواهم رسید.خسته و کوفته.فردا باز قرار است به مدرسه بروم،، و سرم را پایین گرفته از شوهرم طلب کرایه ماشین خواهم کرد.و او مثل همیشه بمن خواهد گفت بشینی خونه ابرومند تره وقتی پول کرایه ماشینتم من میدم.من سرم و پایین انداخته و باز به او امید خواهم داد بالاخره ما رو هم جذب خواهند کرد و من از شرمندگی شما همسر عزیزم و فرزندم در خواهم آمد.زمستان است و سوز؟سرما امانمان رو در مسیر روستاها بریده.امروز ماشین روستا دیر کرده چون برف باریده.باید سوز سرما رو تحمل کنم .و به خودم امید میدهم الان میرسد.به روستا میرسم کسی نبوده بخاری کلاس درسم را روشن کند اخر من هم سرای دارم هم ناظم هم معلم دستم کبریت را نمیگیرد از شدت سرما بی حس شده.به زور بخاری رو روشن میکنم.هنوز شاگردانم نیامده.بهتره برم سراغشان تا شاید رویم رو زمین نیاندازند و با التماسم که شده به کلاس بیایند.هنوز تنم گرم نشده در روستا دنبال شاگردم از شدت سرما دندانهایم به هم سایده میشود.روستا بزرگ است و و خانه های روستا بزرگ زمستان است و همه داخل خانه هر چه در میزنم فاطمه خانم نمی شنود. اخر فاصله در حیاط با خانه زیاد است نا امید نمی شوم محکم تر میزنم .سنگی پیدا کرده با آن می کوبم.پسر فاطمه خانم امده می گوید مادرم تب کرده.به رسم ادب میروم و حالی میپرسم.و از چند شاگرد فقط یه شاگرد کلاسم امده .درسم را می گوییم در حالیکه اشک از گوشه چشمم برای مظلومیت خودم میریزم.دیگر گریه مجال نمی دهد ادامه دهم.کاش اینقدر ما نهضتی ها بی کَس نبودیم.کاش میدانستند شور و نشاط در ما باقی نمانده است.این ظلم بزرگی در حق یک جوان است که ارزوی معلمی دارد.کاش یک نفر صدای ما رو بشنود. کاش فقط برای خدا هم که شده یکبار بیایند و بروند روستا.آن لحظه رو تجربه کنند که از ترس سگ های روستا که به یکباره حمله میکنند.من آموزش دهنده از ترس به چه حالی میفتم.با خود بگویند آیا خودشان حاضرند همسران خودشان یک لحظه جای ما باشند.اینها رو به تن خریدیم فقط به عشق معلمی دیگر انصاف با خودتان اینها گوشه ای از مشکلات ماست.

 سید فخرالدین انصاری آموزش دهنده نهضت سواد آموزی شهرستان بهمیی


بیشتر بخوانید :



Copy Right 2013 Artmis.ORG