«مهربان من»؛ عاشقانهای از قائممقام، مردی که دلش جایی دور از خودش مانده بود.قائممقام را اینبار نه در مقام صدراعظم، که در مقام یک عاشق بخوانید.
پایگاه خبری عصرجهان؛ محمد شریفی ✍️ در این روزهای سخت و نفسگیر که گرانی و تورم، امان و توان مردم را بریده است، گاهی بد نیست قلم را از تلخیهای روزگار دور کنیم و سری به وادی عشق بزنیم؛ شاید چند دقیقهای حال دلمان بهتر شود.
این بار میخواهم سراغ مردی بروم که او را بیشتر با سیاست و صدارت و سرنوشت تلخش میشناسیم: میرزا ابوالقاسمخان قائممقام فراهانی.
قائممقام، علاوه بر سیاست و تدبیر، ادیب و نویسندهای بزرگ بود و «منشآت» او از نمونههای درخشان نثر فارسی است. در میان نامههایش، نامهای با آغاز «مهربان من» جایگاهی ویژه دارد که در برخی منابع، مخاطب آن همسرش، گوهرملکخانم، معرفی شده است.
قائممقام را این بار نه در مقام صدراعظم، بلکه در مقام یک عاشق، با هم نامهاش را بخوانیم:

«مهربان من:
دیشب که به خانه آمدم، خانه را صحن گلزار و کلبه را طبله عطار دیدم. ضیفی مستغنیالوصف که مایه ناز و محرم راز بود، گفت: قاصدی وقت ظهر کاغذی سربهمهر آورده که سربسته به طاق ایوان است و گلدسته باغ رضوان.
گفتم:
«إِنّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ»
فیالفور با کمال شعف و شوق:
مهر از سر نامه برگرفتم
گویی که سر گلابدان است
ندانستم نامه خط شماست،
یا نافه مشک ختا،
نگارخانه چین است
یا نگارخانه عنبرین.
دل میبرد از آن خط نگارین
گویی خط روی دلستان است
پرسشی از حالم کرده بودی. از حال مبتلای فراق که جسمش اینجاست و جان در عراق است، چه میپرسی؟ تا نه تصور کنی که بی تو صبورم.
به خدا که بی آن جان عزیز، شهر تبریز برای من تبخیز است؛ بل که از ملک آذربایجان آذرها به جان دارم و از جان و عمر، بی آن جان، عمر بیزارم.
گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت دیدهای بس شهرها
پس کدامین شهر از آنها خوشتر است؟
گفت: آن شهری که در وی دلبر است
بلی، فرقت یاران و تفریق میان جسم و جان بازیچه نیست. لیس ما بنالعب. ایام هجر است و لیالی بیفجر. در دوری هست، تاب صبوری نیست. رنج حرمان موجود است، راه درمان مسدود.
یارب تو به فضل خویشتن، باری
زین ورطه هولناک برهانم
همین بهتر که چاره این بلا از حضرت جل و علا خواهم، تا به فضل خدایی، رسم جدایی از میان برافتد و بخت بیدار و روز دیدار بار دیگر روزی شود.
والسلام»
چه نامه شگفتی!
قائممقام حتی نامه محبوب را پیش از گشودن، بوی او میبیند؛ خانه برایش صحن گلزار میشود و کاغذ، گلابدان و نافه مشک.
اما زیباترین بخش نامه، شاید همان جایی باشد که میگوید:
«جسمش اینجاست و جان در عراق[اراک] است.»
فاصله میان جسم و جان، در یک جمله به تمام معنای فراق تبدیل میشود.
و بعد، یکی از ماندگارترین تعریفهای عشق در زبان فارسی:
«پس کدامین شهر از آنها خوشتر است؟
گفت: آن شهری که در وی دلبر است»
یعنی شهر، خانه، سفر، وطن و حتی جهان، بدون حضور محبوب چیزی کم دارد.
قائممقام در پایان نیز از عشق به دعا میرسد؛ از «رنج حرمان» به «روز دیدار».
شاید همین است که این نامه، پس از نزدیک به دو قرن، هنوز تازه و زنده به نظر میرسد؛ زیرا قائممقام در آن، از سیاستمدار بودن فاصله گرفته و فقط یک انسان دلتنگ است؛ انسانی که دلش جایی دور از خودش مانده است.
و چه زیباست که گاهی یک صدراعظم، نه با فرمانها و سیاستهایش، که با یک «مهربان من» در یادها میماند.
محمد شریفی
۱۲ مهر ۱۴۰۵
اهواز