1403/04/29 22:50


309046
تاریخ انتشار: 1402/05/16 14:11
سفرنامه|محمد شریفی
یاد حمدالله مستوفی، مؤلف تاریخ گزیده و مورخ قرن هفتم و هشتم هجری افتادم که بعد از شرحی مفصل از جنگ های بین اتابکان فارس و اتابکان لر، به علت العلل این جنگ ها اشاره می کند و می نویسد:«...بیشتر نزاع به جهت[ تصرف] قلعه مانجست(منگشت یا مانگشت) [بود] که حصنی حصین و رکن رکین است

پایگاه خبری عصرجهان؛محمد شریفی_به قول حمدالله مستوفی (تاریخ گزیده)؛ دژ منگشت (قلعه ای در ۳۵ کیلومتری باغملک جانکی) حصنی حصین و رکن رکین است،
اتابک هزار اسب (اسف) می گفت، این قلعه قبل از اتابکان بوده است.

*ای کوهِ سرافرازِ من ای قُله‌ی مُنگشت*
*پژواکِ ندایم ز تو پیچیده برین دشت*
......................................

*از آنچه بر او رفته تو داری همه در یاد*
*وز چرخشِ اندیشه به یکباره ز هر باد*
*ای گستره ی سایهٔ سیمرغِ  سبکبال*
*ایرانِ سپندینِ من ای خاکِ کهنسال*
*کی زین بنهد رستمِ زرینه کمندت!!!*
*بر رخش و شتابند به هیجارِ سپندت*
*چون حاصلِ ناخواندنِ تاریخ ندانیم*
*همواره به هر چاله و هر چاه بمانیم*

《ابیاتی از سروده بلند منگشت، استاد اسدالله اسدی》



 یادم می آید شب پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۷۳ از نیمه گذشته بود، در خوش ترین ساحت خاطر از باغملک با ماشین به طرف قلعه ی منگشت حرکت کردیم،
به نقطه ای رسیدم که بعد از آن ادامه مسیر را باید پیاده می رفتیم،
شور و شرر و نشاط جوانی از یک طرف و بویِ خوشِ چویل و ریواس و کرفس، که باد شمال از قلل رفیع منگشت با خود بهمراه آورده بود، مشاممان را نوازس می داد۔.،
عطر شکوفه های بادام و مِهلَب با خنک بادی ملایم و درهم آمیخته به مهر و مهربانی و مهمان نوازی منگشت نشینان، روح و جانمان را چنان سرمست کرده بود که از شدت نشاط و انبساط و سلامت مزاج و مذاق، جملگی سر از پا نمی شناختیم، آنچنانکه آخرش نفهمیدیم آنهمه کوه و کمر و صخره را چگونه پشت سر گذاشتیم و احساس خستگی نکردیم،
تا بر فراز ویرانه های قلعه ی سحرانگیز و نفوذ ناپذیر منگشت رسیدیم،
تیغ آفتاب از نوک قله های دور دست منگشت شروع به پرتو افشانی کرد، بلدیِ همراه ما با کمک اعضای گروه بساط صبحانه و چای را آماده کردند،
به یقین این حس در من بوجود آمد که دود و آتش و همهمه و جار و هیجار اعضای گروه، منگشت را برای ساعاتی از غبار غم خواهد رهانید...

پس از صرف صبحانه تمام فکر و حواسم را روی اشکال هندسی و مختصات قلعه متمرکز کردم، تنها یک راه برای دسترسی به دژ منگشت وجود داشت؛ آنهم کوره راهی سنگلاخی و بسیار صعب العبور که تا فاصله ۱۵ تا ۱۸متر مانده به ورودی دژ منگشت ادامه دارد،
واقعا ورود به دژ بسیار سخت و نفس گیر است،‌سطح دژ صاف و مطابق برآوردی که من محاسبه کردم، محیط قلعه باید افزون بر ۸۵۰ تا ۹۰۰ متر باشد،‌
وجود دوچشمه ی جوشان و  دائمی در قلعه و وجود صدها غار و شکاف در کوه که به باور نگارنده این شکاف ها با دست در دل کوه تعبیه شده اند، با ورود به این شکاف ها به اتاقک های دنج و تختی می رسیم، که از آنها به عنوان پناهگاه و محل استراحت جنگجوبان استفاده می شده است..،

شکاف ها و غارهای تعبیه شده در کوهی که دژ منگشت بر روی آن بنا نهاد شده است، دست کم ظرفیت اسکان بیش از ۱۰۰۰ سپاهی و نظامی را دارد۔
ساکنان دژ اصلا مشکل آب شرب نداشتند،
در ضلع جنوبی دژ که هنوز بخش زیادی از دیوارهای بلند آن نمایان است، تلنباری از سنگ های تراش خورده و ساروج نمایان است،
قلعه حتما دارای زیر زمین های وسیع و گسترده است،
عامل فرسایش و ریزش های شدید دیوارهای قلعه بسیار زیاد است بطوریکه گمانه زنی ها در مورد ابعاد و شکل هندسی قلعه را دشوار می کند،
قدمت قلعه پیش از ساسانیان است.

ای کاش عملیات باستان شناسی در این قلعه ی پر راز و رمز انجام می شد، افسوس که هیچ گوشی بدهکار نیست...

کاغذ و یادداشت هایم را داخل کوله پشتی قرار دادم، از زاویه شمالی با نگاهی غمبار ویرانه های قلعه را ورانداز کردم و ناخواسته به گذشته های دور رفتم..،
یاد حمدالله مستوفی، مؤلف تاریخ گزیده و مورخ قرن هفتم و هشتم هجری افتادم که بعد از شرحی مفصل از جنگ های بین اتابکان فارس و اتابکان لر، به علت العلل این جنگ ها اشاره می کند و می نویسد:«...بیشتر نزاع به جهت[ تصرف] قلعه مانجست(منگشت یا مانگشت) [بود] که حصنی حصین و رکن رکین است،و [اتابک] هزاراسف می گفت؛قبل از اتابکان این قلعه بوده است»
شرح دیگر حمدالله مستوفی در خصوص تکله در ذهنم مرور شد که گفت (نقل به مضنون)؛ سنگر گرفتن اتابک تکله بن هزار اسب (۶۵۶-۶۴۹ ق) در قلعه ی منگشت و صف آرایی جنگجویان سپاه اتابک در برابر هجوم سپاهیان هولاکوخان مغول به فرماندهی کیتبوقانویان...

خدای حمدالله مستوفی را رحمت کناد که مختصری از رکن رکین را آورده است،

قلعه ای که من اکنون روبروی آن ایستاده ام، نهیب و نعره های اتابک افراسیاب (۶۹۵-۶۸۸ ق) علیه مغولان را در سینه دارد،
به قول صاحب منتخب التواریخ "[اتابک افراسیاب] بساط بسط فروچید و از عجزی که داشت پناه به قلعه ی مانکرد (مُنگشت) برد."

محمد تقی خان چهارلنگ کیانرسی بارها در قلعه ی منگشت پناه گرفت و فتنه های منوچهر خان معتمد و محمد شاه قاجار را هوشیارانه خوابانید...

براستی در قلعه ی منگشت چه رازهای سر به مُهری نهفته است که نه مغول و نه تاتار و نه سلغریان فارس و این اواخر قاجاریه هیچکدام نتوانستند دژ منگشت را تسلیم و تسخیر بکنند؟
دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم؛
منگشت، ای کوه تا ابد استوار در دامن زاگرسِ همیشه سبز!، ای یادگار بجامانده از قارن و گشتاسب، منگشتِ همیشه سربلند،
می دانم که هزاران راز سر به مُهر از اقوام بادرنگان (بادرنجان) انشان، مانگَه وَشت و ماسپنذان در سینه داری!
《از قوم مانگه وَشت امروزه اسمی موسوم به کوه منگشت و از قوم بادرنجان  نام قُله ی بادرنگان به یادگاری باقی مانده است، و دیگر هیچ...》

منگشت من لب بگشا..،
رازهای تلنبار شده در سینه ات را برون آر و بگو چه بر سر ساکنان این دیار آمده است؟ که از سقوط ساسانیان تا قرن چهارم هجری هیچ نام و نشانی جز تلنباری از ویرانه ها و نام چندین کوه و قله و دژ باقی نمانده است!
منگشت من بگو، گذشته های این دیار در کدامین تونل زمان بایگانی و گم شده اند؟  منگشت من، از قُله های برافراشته و سر به آسمان کشیده ات، از دژهای نفوذ ناپذیرت و قلعه های عظیمی که با سنگ و ساروج بر فراز بلندی هایت بنا کردند..،
از دژ عظیم منگشت بگو...
از دژ عظیم سروستان (سُول اِ سُون) بگو..،
از دژ دا و دُهدَر ( مادر و دختر) بگو...
اما منگشت هیچ نگفت..، و من در آن سکوت و سکون، با آن احوال سرگردان؛ سینه و دامن زدم چاک،
در آن دَم دلم می خواست بلوط پیرِسبز منگشت با سَرِ سبز و رخِ سبزینه اش زبان سرخ بگشاید...

منگشت من میدانم که دژ عظیم و نفوذ ناپذیرت، برای منگشت نشینان منشاء آرامش و امنیت بود،
زیرا در طول تاریخ، همه ی جهانگشایان، گردنکشان، طاغیان و یاغیان، از فتح تو سر شکسته و محکوم به عقب نشینی شده و فرار را بر قرار ترجیح دادند.

و در آخر اینکه؛
منگشت به فراخنای تاریخ نقشی سرنوشت ساز در تعیین و تامین امنیت پایدار برای همه ی منگشت نشینان بهمراه داشته و قطعا در آینده نیز خواهد داشت...

(ادامه دارد)

برچسب ها:
محمد شریفی ؛

بیشتر بخوانید :



Copy Right 2013 Artmis.ORG