1405/06/08 12:13


323677
تاریخ انتشار: 1405/06/07 00:00
یادداشت| محمد شریفی
قرار بود گشتی کوتاه بزنیم؛ اما مگر می‌شود آدمی پای در کوچه‌باغ‌های کودکی‌اش بگذارد و فقط گشت بزند؟بوی خاک، شُرشُر آب، سایه‌سار درختان تنومند توت، نارون و بید و ویرانه‌های ده‌ها آسیاب قدیمی، ناگهان دریچه‌ای در زمان گشود و مرا به انتهای گذشته‌های دور برد
✍️ پایگاه خبری عصرجهان؛ محمد شریفی
 
امروز، آدینه ششم شهریور ۱۴۰۵، ساعت شش صبح، از فرط کلافگی و خشم از قطعی برق، گرمای جان‌فرسا و شرجی‌های بی‌امانِ خرماپزان اهواز، دلم هوای آبادی کرد؛ هوای کوچه‌باغ‌هایی که سال‌هاست بخشی از کودکی‌ام در آنجا رقم خورده بود۔
با اخوی کریم شریفی که  مربی خاک خورده فوتبال و ورزش جوانان است، گفتم زحمت اسباب سفر را به سرعت مهیا کند۔
اهواز را پشت سر گذاشتم و راه شرق خوزستان و دامنه‌های منگشت را در پیش گرفتیم.کریم  پای بر پدال گاز اتومبیل فشار می داد و  پس از دو ساعت طی طریق، به آبادی رسیدیم،مهندس نظری، آن مرد دلباخته‌ی راستین زاگرس و محیط زیست،در انتظار ما بود،بهمراه ایشان عزم رودخانه‌ی ابوالعباس کردیم.
 
نظری سال‌هاست دلش با کوه و کمر و حیات وحش این دیار گره خورده است؛ مردی که طبیعت را تنها برای تماشا نمی‌خواهد، بلکه برای پاسداری از آن قدم برمی‌دارد. با احداث چندین و چند آبشخور در ارتفاعات سخت و نفس‌گیر منگشت، تشنگی بسیاری از جانوران را فرو نشانده و به کوهستانی که گاه در سکوت خشکسالی فرو می‌رفت، دوباره مجال آواز پرندگان بخشیده است.
 
قرار بود گشتی کوتاه بزنیم؛ اما مگر می‌شود آدمی پای در کوچه‌باغ‌های کودکی‌اش بگذارد و فقط گشت بزند؟
 
بوی خاک، شُرشُر آب، سایه‌سار درختان تنومند توت، نارون و بید و ویرانه‌های ده‌ها آسیاب قدیمی، ناگهان دریچه‌ای در زمان گشود و مرا به انتهای گذشته‌های دور برد.
 مسیر را عمداً از میان باغستان‌های انار انتخاب کردیم؛ همان کوچه‌باغ‌هایی که بخش بزرگی از خاطرات کودکی‌ام در میان آن‌ها شکل گرفته بود.
 
اما باغستان‌ها دیگر آن باغستان‌های دیروز نبودند؛ خاموش، کم‌رمق و تهی از آن هیاهوی شیرین و نشاط کودکانه. کوچه‌باغ‌ها نیز به لطف بوته‌های تمشک و خار و پیشروی برخی مزارع، تنگ و تاریک شده بودند. بوته‌های تمشک چنان درهم تنیده بودند که عبور را دشوار می‌کردند و آب سرریز شالیزارهای برنج، راه را گل‌آلود و باتلاقی ساخته بود؛ یک قدم بر سنگ می‌گذاشتیم و قدم دیگر در گل فرو می‌رفتیم.
 
اما در همان احتیاط و دشواریِ قدم‌برداشتن، ناگهان گذشته از راه رسید.
 
صدای کرکیتِ ستاره که محکم بر تندار گلیم فرود می‌آورد؛ بوی رب انار همه‌گل که اندکی بوی سوختگی می‌داد؛ شیهه اسب خداداد که افسارش به درخت انجیر بسته بود؛ صدای گرامافون سیف‌الله که ترانه‌ی دختر لچک‌ریالی را پخش می‌کرد؛ رادیوی ابراهیم که با صدای لطفعلی خنجی اخبار شبانگاهی ایران و جهان را به زبان فارسی از رادیوی بی۔بی ۔سی به گوش می‌رساند؛ و مرادعلی که کاست نعمت‌الله آقاسی را روی ضبط صوت می‌گذاشت و چه گل‌بارون، لب کارون فضای باغستانهای انار را پر می‌کرد.
 
چراغ‌های زنبوری از شاخه‌های درختان انار آویزان بودند و باغ‌ها شب‌های خود را با نور زرد و لرزان آن‌ها روشن می‌کردند. مجلس‌آرایی‌های باشکوه، عموماً در باغ ملا نصرالله، آن سوی رودخانه، برپا می‌شد. در تعطیلات آخر هفته، گاه مقامات عالی‌رتبه‌ی استانی و کشوری نیز در امتداد رودخانه روزی و شبی را به تفرج می‌گذراندند. از هر کوی و برزن صدای شاهنامه‌خوانی برمی‌خاست و بهار و تابستان آبادی، در باغستان‌ها و کوچه‌باغ‌ها، شکوهی داشت که امروز بیشتر به افسانه‌ای دور می‌ماند.
 
من در میان این صداها و بوها، کودکی‌ام را مرور می‌کردم؛ کودکی‌ای که با آدم‌هایی سپری شد که بسیاری از آنان امروز سر بر خاک نهاده‌اند.
 
آن روزها، ما از همین کوچه‌های گل‌آلود با پای برهنه و دل خوش عبور می‌کردیم. خار به پایمان می‌رفت، می‌خندیدیم؛ لباسمان خاکی می‌شد، مادرمان غر می‌زد و فردا باز همان راه را می‌رفتیم.
 
امروز اما برای عبور از یک کوچه‌باغ، با احتیاط قدم برمی‌داشتم.
 
چه فاصله‌ی عجیبی است میان کودکی و امروز؛
از کودکی که فاصله گرفتیم، حتی پاهایمان نیز با کوچه‌های کودکی بیگانه شدند.
 
هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، عطر باغستان‌ها بیشتر در هوا می‌پیچید. انارها بر شاخه‌ها نشسته بودند؛ سرخ و خاموش، همچون دانه‌های خون در رگ‌های یک درخت پیر.
 
دلم می‌خواست یکی از آن درختان کهنسال را در آغوش بگیرم و چیزی از گذشته بپرسم.
 
آدم‌ها گاهی رفیق های قدیمی خود را فراموش می‌کنند؛ اما درختی که کودکی‌ات زیر سایه‌اش گذشته است، اگر پس از سال‌ها دوباره ببینیش، انگار هنوز تو را به جا می‌آورد.
و سرانجام به رودخانه رسیدیم.
رودخانه‌ی ابوالعباس، خروشان و بی‌قرار، همچنان از میان سنگ‌ها می‌گذشت؛ همان رودخانه‌ای که در کودکی برای ما فقط رودخانه نبود؛ استخر شنا بود، محل بازی بود، جای ماهیگیری بود، پناهگاه گرمای تابستان بود و گاهی نیز مأمن فرار از دست بزرگ‌ترهایی که دنبالمان می‌گشتند!
 
آدمی یک روز به رودخانه می‌رسد و ناگهان می‌بیند آب هنوز جاری است، درخت هنوز ایستاده، کوه هنوز بر جای خویش است و پرنده هنوز آواز می‌خواند؛ اما بسیاری از آدم‌هایی که روزگاری در کنار او بودند، دیگر نیستند.
 
چه حقیقت تلخی است؛
طبیعت گاه وفادارتر از آدم‌هاست.
 
مهندس نظری کنار رود ایستاده بود و به کوه‌ها نگاه می‌کرد.
 
او برای من نماد مردانی است که طبیعت را فقط برای تماشا نمی‌خواهند؛ برایش کاری می‌کنند. آبشخور می‌سازند، تشنگی حیات وحش را می‌فهمند، برای پرندگان دانه می‌ریزند و دلشان برای زاگرس می‌تپد.
 
من اما در آن لحظه، بیش از آنکه به امروز نگاه کنم، چشمم به دیروز بود؛
 
به کوچه‌هایی که دیگر کودکان در آن‌ها کمتر می‌دوند؛
 
به باغ‌هایی که شاید دیگر آن رونق و طراوت گذشته را ندارند؛
 
به آسیاب‌هایی که تنها دیوارهای فروریخته‌شان از روزگار آبادانی حکایت می‌کند؛
 
و به رودخانه‌ای که هنوز می‌خروشد، اما بسیاری از خاطرات ما را با خود برده است.
 
من به آبادی رفته بودم تا کودکی‌ام را پیدا کنم؛
 
کودکی‌ای که گمان می‌کردم پشت دیوار باغی، زیر سایه‌ی درخت اناری، کنار جوی آب، لابه‌لای بوته‌های تمشک و در صدای خروشان رودخانه‌ی ابوالعباس جا مانده است.
 
اما کودکی‌ام را پیدا نکردم.
 
فقط خاطراتم را یافتم؛
آن هم برای کمتر از چند ساعت.
 
زمان، بی‌رحمانه گذشت و وقت بازگشت رسید. دوباره باید راه اهواز را در پیش می‌گرفتم؛ همان شهری که صبح از گرما و شرجی‌اش گریخته بودم.
 
من رفتم؛
اما مهندس نظری ماند، کنار همان رودخانه‌ای که همچنان می‌رفت.
 
من به اهواز برگشتم و رودخانه همچنان راه خود را ادامه داد؛
 
او می‌رفت تا شاید چیزی از دیروز را با خود ببرد و چیزی از امروز را به فردا برساند.
 
و شاید فلسفه‌ی آن گشت چند ساعته همین بود:
 
آدمی گاهی به زادگاهش بازمی‌گردد نه برای دیدن آنچه امروز هست، بلکه برای دیدن آنچه روزگاری بوده است؛
 
برای جست‌وجوی کودکی‌ای که دیگر بازنمی‌گردد؛
 
برای سلام کردن به درختانی که هنوز ایستاده‌اند؛
 
برای شنیدن صدای رودخانه‌ای که پیر نشده است؛
 
و برای فهمیدن این حقیقت ساده و جانکاه که ما از کوچه‌باغ‌های کودکی عبور نکرده‌ایم؛ این کوچه‌باغ‌ها بوده‌اند که از ما عبور کرده‌اند.
 
محمد شریفی
ششم شهریور ۱۴۰۵-اهواز
برچسب ها:
محمد شریفی ؛

بیشتر بخوانید :



Copy Right 2013 Artmis.ORG